هو
توی کوه که می ری تا قله یه سری راه هست که هر کدومشون یه سری پیچ و خم دارن...تو باید همه ی این پیچ و خم ها رو رد کنی تا بتونی به قله برسی...توی راه که هستی هیچ وقت نمی گی من توی خود قله ام...خودت می دونی که توی راه قله ای و هنوز به خودش نرسیدی...باید این راه رو تموم کنی تا به خودِ خودِ قلّه برسی...خودِ خودِ خودِ قلّه...یعنی اون راه تو رو به قله می رسونه اما برای اینکه تو خود قله رو درک کنی و بهش برسی باید اون راه ها رو پشت سر بذاری...
جریان ما و خدا هم همینه...یه سری راه هستن که ما رو به خدا می رسونن یا نزدیک می کنن اما برای اینکه خدا رو حضوراً درک کنی باید از تمام راهت استفاده کنی و بعد هم پشت گوش بندازیش...یعنی اصلا انگار نه انگار از این وسیله ها استفاده کردی...چرا؟چون به مقصد رسیدی و اصلا در برابر حضور خدا وسایل مهم نیستن که حالا بخوای توی اون وسایل بمونی...

اینکه می گن العلم هو الحجاب الاکبر همینه جریانش...خیلی چیز ها حجابن اما خودشون بد نیستن و حتی لازم نیست چیزی بهشون عارض بشه؛ در مقابل خدا بی ارزشن...یعنی لازم نیست بگی علم وقتی بهش عمل نکنی یا باعث غرورت بشه حجاب می شه...نه، خودش با اینکه خوبه حجاب النوره...
اگه خوب فکر کنیم می بینیم که ما حتی توی راه هم نیافتادیم که بخوایم تمومش کنیم...ما هنوز حتی اندر خم یک کوچه هم نیستیم...چه برسه به خم ابروی یار...
..........................................
پ.ن : کتاب جهاد اکبر امام خیلی خوب توضیح داده اینها رو...