هو
*مشاوره به شیطان:
یه دوست دارم که می گه من بچه بودم با کبریت خیلی بازی می کردم چون روش نوشته بود بی خطر!
خدمت جناب شیطان عرض کنم که اگه تا حالا این به فکرت نرسیده بود، راه خوبیه ها برای گول زدن!
**روز معلم مبارک:
یادمه وقتی بچه بودم دوست داشتم معلم بشم و یه دلیل مهمم این بود که روز معلم خونه ام پر از کادوهای با حال میشه!
وقتی دانشگاه رو با مدرسه مقایسه می کنم می بینم که حس شاگرد-معلمی رو معمولاً نسبت به استادام ندارم...
حداقل خیلی کمتر از مدرسه...یا ماها با دانشگاه اومدن فرق می کنیم یا استادا سعی نمی کنن معلم باشن(و به احتمال خلی قوی دو تاش!)...
امسال خیلی بدجور دلم برای بعضی معلم هام تنگ شده،اینم اسم یه سری از معلمامه:
کلاس اول: خانم مولوی ، دوم: خانم هدایتی ، سوم: خانم صمیمی ، چهارم:خانم کاظمی ، پنجم:خانم نو بهاری
راهنمایی:خانم عسگری(عربی)، خانم عدالت جو(دینی)
دبیرستان:خانم بوباش(عربی دوم)،خانم فریدون پور(ریاضی و حسابان)
پیش دانشگاهی:آقای کیوان( معلم تست دیفرانسیل)،آقای شاهمرادی(یا همون بابا شاهمرادی!،معلم تست فیزیک) و آقایان بیگی و پورسعید و صالح بیگ (به ترتیب تست هندسه و گسسته و عربی)!
و معلم دیگه ام که دکتر تلوری هستش و من خیلی بهشون ارادت دارم و خیلی حق به گردنم دارن!
از بین همه ی معلم هام خانم بوباش و آقای کیوان و دکتر تلوری رو از همه بیشتر دوست دارم!
کسی که باعث شد من توی اون هیری ویری های پیش دانشگاهی عاشق ریاضی بشم هم آقای کیوان بود...
***کلاس امروز:
استاد اندیشه یک امروز سر کلاس گفت:
خدا جبران می کنه،جبّاره...
یه چیز جالب دیگه ای هم که گفت این بود که:
المرء مع مَن أحبّ
+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
13:34 |