لبیک یا لطیف...
دلم را روانه کرده ام،روانه مسجد نبوی، برای شنیدن نوای ملکوتی پیامبر؛ روانه غربت کوچه های بنی هاشم، برای بوییدن شمیم خوش یاس نبوی؛ روانه نخلستان، برای ایستادن در تاریکی و دیدن نجوای علی(ع) با چاه...
***
دلم تنگ شده؛ دلم تنگ شده برای صدای قرآن خواندن پدر، برای اذان گفتن بلال.
دلم گرفته؛ دلم گرفته از غربت مولا، از شکستن عهد، از ندیدن سیمای روحانی پدر...
***
چشم دوخته ام به تاریخ، به غدیر نگاه می کنم، به خیل کسانی که با علی(ع) پیمان بستند و او را مولا خطاب کردند.
به پیامبر در بستر بیماری که قلم و کاغذ خواست تا آخرین وصایایش را برای آیندگان مکتوب کند اما...
به رحلت پیامبر که سود جویان را وسوسه کرد تا حتی در خاکسپاری پیامبر حضور نداشته باشند، و چه بهتر که ناپاکان نبودند...
***
چشم را دیگر مجالی برای ماندن و نگریستن نمانده. چشم فقط به گریستن تن در داده. به گریستن برای نگریستن به جای خالیت پدر
ای رسول خدا من بعد از تو چه کنم؟
همسایه ها حتی تاب شنیدن صدای مرا -که در فراغت به سوگ نشسته ام- ندارند. همان جیرانی که من تمام شب را به دعا کردن برایشان می گذراندم. این دنیا و ما فیها دیگر چشم دیدن من را ندارد پدر...
***
دست دراز کرده ام به در گاهت، بار خدایا
چگونه می شود که در فاصله ای به این کوتاهی این مخلوق دو پا اینقدر وقیحانه به دخت نبی و وصی رسول دست درازی کند؟
خدایا به حق علی(ع) و آلش دستم را بگیر...
***
دست را پشت در گذاشته ام و با تمام توان می فشارم، نمی خواهم اجازه دهم که پای ناپاک به خانه ای که کساء نبی در آن گسترده شده وارد شود. مولایم دست به دعا برداشته. یک دست بر دیوار حائل می کنم تا ابعادش در ذهنم بماند. دست دیگر بر مزمار در میگذارم...
***
سینه ام مالامال از غم و اندوه است. از تأسف برای آنهایی که چه زود فراموش میکنند.
سینه ام به در آمده از دیدن غربت آل الله. از تنهایی فاطمه(س) در دفاع از امام زمانش، از کج فهمی مردمی که چه ساده پیرو گرگ های آدم نما شده اند...
***
سینه ام دردی غریب در خود احساس می کند، دیگر دست ها را فقط به پهلو گرفته ام و فضه را می خوانم. اما همه اینها فدای یک تار موی علی(ع). علی را میبینم که چگونه با دست بسته می برند، اما او به صورتم نگاه نمی کند، شرم دارد انگار از دیدن من. آه خدایا این چه نقلی است؟ نمیگذارم ببریدش ای نااهلان. این امام زمان من است که به بهانه نیامدن به مسجد اینگونه می بریدش، من و فرزندم به فدایت علی جان...
***
صورتم از شدت خشم به سرخی نشسته، چرا چنین کردند با تو ای بانوی دو عالم؟ مگر چه میخواستی بگویی غیر از حقیقت محض؟ غیر از مبارزه با ظالم؟
بار خدایا چرا همیشه ظالمی هست تا بیازارد مظلومی را؟ پروردگارا چرا در هر دوره تاریخ خونخوارانی هستند که حیثیت انسانیت را به بازی می گیرند؟
پس کی می آییی تاانتقام سیلی زهرا بگیری؟ یا حجه ابن الحسن...
***
صورتم را از او می پوشانم، کنار بسترم نشسته و دعا می کند. می گویم علی جان دیگر دعا کن که نزد پدر روم. دیگر نه من تحمل این قفس تنگ را دارم نه این دنیا گنجایش مرا.
علی جان می دانم که بعد از من چه مصیبتها بر تو وارد خواهد شد و چه سختی هایی را تحمل خواهی کرد، و این را هم میدانم که فقط شانه های توست که می تواند این بار غم و مسئولیت را به دوش کشد...
اینک این پدر است که دست در دست جبرئیل به سوی من می آید و از پس آنها گویی عزرائیل...
و دیگر لحظه رفتن نزدیک است...
***
اللهم عجل فی فرج مولانا بالقرآن
+ نوشته شده توسط سلما در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت
11:49 |