تبليغاتX
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست...؟

باز هم با نام یکتای تو آغاز میکنم.....

تو هم کراکی ها رو دیدی؟ حال تو هم حتماً بد شد، نه؟ آخه خیلی وحشتناک بود! چی وحشتناک بود؟ همین دیگه! همین که آدم بدونه داره با خودش چی کارمیکنه اما باهزار بهونه باز همون کار راتکرارمیکنه! می بینه سرِ دوستش چه بلایی میاد اما . . .

 

********************

داشتم به خوردن گوشت برادر مُرده ام فکر میکردم!آخه من داداشهام رو خیلی دوست دارم!!! اگه زبونم لال، من نبینم اون روز رو، یکیشون ازدنیا بره، من میتونم یه تیکه از . . . حتی نمیتونم بهش فکر کنم چه برسه به نوشتن!

اما بعضی وقتها این کار رو میکنم! وای خدای من!!!! تصور کن، چه وضع بدیه!

این همه آدم تا حالا توزندگیم بهم گفتن این کارهاییی که بهش میگن "گناه" انجام نده! میگن فلانی یادته، خدا رحمتش کنه، دیشب اومده به خواب دخترش، گفته من گرفتار بهمان گناهمم!

اما کو گوش شنوا؟!

 

********************

خوب حالا تو بگو، فرق منِ سراپا تقصیر با اون کراکی که معلوم نیست کدوم پدر نیامرزیده ای وسوسه اش کرده چیه؟! به اون می گن نکن بده! به من هم همین رو میگن!

اما کو گوش شنوا؟!

+ نوشته شده توسط سلما در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 16:45 |

 

لبیک یا لطیف...

 

دلم را روانه کرده ام،روانه مسجد نبوی، برای شنیدن نوای ملکوتی پیامبر؛ روانه غربت کوچه های بنی هاشم، برای بوییدن شمیم خوش یاس نبوی؛ روانه نخلستان، برای ایستادن در تاریکی و دیدن نجوای علی(ع) با چاه...

                  

                                                     ***

دلم تنگ شده؛ دلم تنگ شده برای صدای قرآن خواندن پدر، برای اذان گفتن بلال.

دلم گرفته؛ دلم گرفته از غربت مولا، از شکستن عهد، از ندیدن سیمای روحانی پدر...

               

                                                    ***

چشم دوخته ام به تاریخ، به غدیر نگاه می کنم، به خیل کسانی که با علی(ع) پیمان بستند و او را مولا خطاب کردند.

به پیامبر در بستر بیماری که قلم و کاغذ خواست تا آخرین وصایایش را برای آیندگان مکتوب کند اما...

به رحلت پیامبر که سود جویان را وسوسه کرد تا حتی در خاکسپاری پیامبر حضور نداشته باشند، و چه بهتر که ناپاکان نبودند...

                 

                                                   ***

چشم را دیگر مجالی برای ماندن و نگریستن نمانده. چشم فقط به گریستن تن در داده. به گریستن برای نگریستن به جای خالیت پدر

ای رسول خدا من بعد از تو چه کنم؟

همسایه ها حتی تاب شنیدن صدای مرا -که در فراغت به سوگ نشسته ام- ندارند. همان جیرانی که من تمام شب را به دعا کردن برایشان می گذراندم. این دنیا و ما فیها دیگر چشم دیدن من را ندارد پدر...

                  

                                                  ***

دست دراز کرده ام به در گاهت، بار خدایا

چگونه می شود که در فاصله ای به این کوتاهی این مخلوق دو پا اینقدر وقیحانه به دخت نبی و وصی رسول دست درازی کند؟

خدایا به حق علی(ع) و آلش دستم را بگیر...

                  

                                                 ***

دست را پشت در گذاشته ام و با تمام توان می فشارم، نمی خواهم اجازه دهم که پای ناپاک به خانه ای که کساء نبی در آن گسترده شده وارد شود. مولایم دست به دعا برداشته. یک دست بر دیوار حائل می کنم تا ابعادش در ذهنم بماند. دست دیگر بر مزمار در میگذارم...

               

                                                ***

سینه ام مالامال از غم و اندوه است. از تأسف برای آنهایی که چه زود فراموش میکنند.

سینه ام به در آمده از دیدن غربت آل الله. از تنهایی فاطمه(س) در دفاع از امام زمانش، از کج فهمی مردمی که چه ساده پیرو گرگ های آدم نما شده اند...

                  

                                               ***

سینه ام دردی غریب در خود احساس می کند، دیگر دست ها را فقط به پهلو گرفته ام و فضه را می خوانم. اما همه اینها فدای یک تار موی علی(ع). علی را میبینم که چگونه با دست بسته می برند، اما او به صورتم نگاه نمی کند، شرم دارد انگار از دیدن من. آه خدایا این چه نقلی است؟ نمیگذارم ببریدش ای نااهلان. این امام زمان من است که به بهانه نیامدن به مسجد اینگونه می بریدش، من و فرزندم به فدایت علی جان...

                

                                              ***

صورتم از شدت خشم به سرخی نشسته، چرا چنین کردند با تو ای بانوی دو عالم؟ مگر چه میخواستی بگویی غیر از حقیقت محض؟ غیر از مبارزه با ظالم؟

بار خدایا چرا همیشه ظالمی هست تا بیازارد مظلومی را؟ پروردگارا چرا در هر دوره تاریخ خونخوارانی هستند که حیثیت انسانیت را به بازی می گیرند؟

پس کی می آییی تاانتقام سیلی زهرا بگیری؟ یا حجه ابن الحسن...

                  

                                              ***

صورتم را از او می پوشانم، کنار بسترم نشسته و دعا می کند. می گویم علی جان دیگر دعا کن که نزد پدر روم. دیگر نه من تحمل این قفس تنگ را دارم نه این دنیا گنجایش مرا.

علی جان می دانم که بعد از من چه مصیبتها بر تو وارد خواهد شد و چه سختی هایی را تحمل خواهی کرد، و این را هم میدانم که فقط شانه های توست که می تواند این بار غم و مسئولیت را به دوش کشد...

اینک این پدر است که دست در دست جبرئیل به سوی من می آید و از پس آنها گویی عزرائیل...

و دیگر لحظه رفتن نزدیک است...

                  

                                              ***

                                                                   اللهم عجل فی فرج مولانا بالقرآن

 

+ نوشته شده توسط سلما در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 11:49 |

هو

سلام...دیروز که خبر فوت آقای فاضل رو شنیدم خیلی اعصابم خورد شد...احساس بی سرپرستی می کردم...هیچ وقت فکر نمی کردم دوستشون داشته باشم...

.........................................................................

پیام تسلیت آقا:

بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا اليه راجعون

با تأسف و تأثر فراوان از ارتحال فقيه مجاهد مرحوم مغفور حضرت آيت‌الله آقاي فاضل‌لنكراني رضوان‌الله‌تعالي‌عليه اطلاع يافتم.

اين ضايعه‌ئي سنگين براي حوزه‌ي علميه‌ و ملت شريف ايران است.

حوزه‌ي علميه يكي از استوانه‌هاي علمي و تحقيقي و يكي از استادان برجسته‌ي خود، و ملت ايران يكي از مراجع تقليد انقلابي و بيدار و پرتحرك خود را از دست داد. ايشان در سالهاي طولانيِ دوران اختناق در شمار برجستگاني از حوزه‌ي علميه‌ي قم بودند كه در ميدانهاي گوناگون مبارزات حضور داشته و رنج تبعيد را به جان خريدند، و پس از پيروزي انقلاب از جمله‌ي روحانيون نامداري بودند كه نقشهاي مهمي در همه‌ي موارد حساس ايفاء نمودند. رحمت خدا بر ايشان باد.

اينجانب اين مصيبت بزرگ را به حضرت بقيه‌الله ارواحنافداه و به مراجع عظام و علماي اعلام و فضلاء و طلاب حوزه‌ي مباركه و به عموم ملت ايران تسليت ميگويم. همچنين به خانواده‌ي مكرّم و آقازادگان ارجمند و ديگر بازماندگان و منسوبان ايشان عرض تسليت كرده، تسلّا و صبر آنان را از خداوند متعال مسألت مينمايم.


والسلام علي عباد الله الصالحين

سيّدعلي خامنه‌اي

26/خرداد/1386

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 9:0 |

هو

 

حالا هی من می گم خدا جبّاره شما ها باور نکنید...!

 

خدا نه فقط موقعی که ماها داریم نماز می خونیم و حواسمون بهش نیست حواسش بهمونه...وقتی داریم گناه می کنیم هم...

اگه خدا به بنده اش لطف داشته باشه وقتی بنده اش داره از روی غفلت در حالی گناه می کنه که حواسش به خدا نیست،فقط به اینه که بقیه نفهمن، اگه حتی در رو روی خودش قفل کرده باشه...در باز می شه و یه بنده ی دیگه ای میاد تو و اون یکی متوجه گناهش می شه...خدا وقتی بنده اش رو دوست داشته باشه حتی شده آبروش رو ببره هم نمی ذاره گناه کنه...نه فقط وقتی بنده اش یه قدم می ره سمتش اون ده قدم میاد...وقتی هم بنده ای که لطف خاصش شاملشه داره ازش دور میشه، می دوه دنبالش می گیرتش میکشتش سر جاش...

 

اگه جرأت دارین بگین خدا جبّار نیست...!

..............................................................................

داداشم میگفت علامه حسن زاده یه جایی می گه خدا همه ی گناه ها رو می بخشه چون آدم وقتی گناه می کنه از روی غفلته...عین کسی که خواب بمونه از نماز صبح...چون خواب بوده و متوجه نمی شده خدا می بخشه...

..............................................................................

امروز صبح یه چیزی شد که به نتیجه های جالبی رسیدم...آدم اگه از روی سادگیش باشه که گمان بد به کسی نبره احتمال اینکه خودش به گناه آلوده باشه خیلی زیاده...آدم باید بخاطر زرنگی اش در مورد بقیه فکر خوب بکنه...و این مقایسه اش با المؤمن کیّس(مؤمن زیرک است...) نتیجه ی جالبی می ده...

 

..............................................................................

بازم بگین خدا جبّار نیست...!

(برید خدا رو دعا کنید که من واعظ نشدم!)

 

التماس دعا

یا حق

 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 11:14 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یا أیُهَا الإنسانُ

إنّکَ کادِحٌ إلی رَبّکَ کـَدحاً

فَمُلاقیهِ

 

ای انسان!

همانا تو به سمت پروردگارت رنج می کشی، چه رنج کشیدنی؛

سپس ملاقات کننده ی او هستی.

 

سوره انشقاق-آیه ی 6

 

 

این آیه رو خیلی دوستش دارم...آدم اگه با این دید به مشکلاتش نگاه کنه، ازشون لذت می بره...

اونقدر این آیه تأکید قشنگی داره که آدم(منظورم خودمم!) به نظرش می رسه اگه سختی نکشی،اون هم با این شدت، خدا رو ملاقات نمی کنی...حالا یا این دنیا یا اون ور آب...!

البته احتمالا خدا اینجوری گفته که آدما خیلی راحت اینو بفهمن...نه اینکه عین من فکر کنن با این یه ذره یکی از 70 بطن این آیه رو کشف کردن...!

 

قشنگی اش به اینه که یه جمله ی با این شدت سختی رو می گه و آخرش رو هم به زیباترین و لطیف ترین و مختصر ترین حالت بیان می کنه...آدم آخرش حال می کنه...

بعضی وقت ها دوست دارم عین شهید چمران از خدا درد بخوام...درد پشت سر درد...(به قول بچه ها چــــرب(با چ غلیظ)...)

 

پس از پی نوشت(!) :

یه دوستی این کامنت رو گذاشت (جمله ی شهید چمرانه)گفتم بذارمش تو پستم:

درد دل آدمی را بیدار می کند..
روح را صفا می دهد..
غرور و خودخواهی را نابود می کند...
نخوت و فراموشی را از یاد می برد..

 

التماس دعا

یا حق

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت 1:8 |
سلام سید چشات روشن بالاخره مامان اینا اومدن......

 

خیلی خوش اومدن .سوغاتی چی آوردن؟چی به ما

 

 میرسه؟ بهشون سلام ما را هم برسان.

 

ببخشید که در مکان عمومی پیام خصوصی می دم.

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 17:35 |
هو
سلام
1) یاد محمد حسینمون افتادم که وقتی داشت می رفت مکه چه خیالاتی در سر داشت...
می گفت:مامان تو برو با عرب ها حرف بزن سرشون رو گرم کن که من از اون طرف برم از کعبه بالا...کلی واسه ی این نقشه کشیده بود...حتی روی کاغذ هم نقشه اش رو آورده بود...
یه چیز دیگه هم که می گفت این بود که می خوام نارنجک ببرم پرتاب کنم شیطون منفجر بشه...!حالا بیا حالیش کن که تو نارنجک پرت کنی آدمای اطرافش هم می میرن...
الآن نمی دونم در چه حالیه و چقدر تونسته با اون قلب کوچولوش بفهمه مکه یعنی چی...مدینه یعنی چی؟
اون زهرا کوچولو تره هم که دیگه هیچی...
دلم براشون یه ذره شده...خیلی دوست دارم ببینمشون...یه مدتیه وقتی میام خونه دیگه محمد حسین نمیاد جلو کار های جدیدش رو برام تعریف کنه یا از یه چیزی غر بزنه و زهرا سادات هم نمی دوه ازم بپرسه "بَسَیی خَییدی؟" (یا به عبارتی بستنی خریدی؟)...قیافه ی زهرا رو یادم رفته...

 2)دیروز یه sms رسید برام که خیلی دوستش داشتم! این شعره بود(از لحاظ وزن بیشتر شبیه رباعیه تا دوبیتی!) :

توی دنیا عاشقا چه بی کسن     عاشقــــا عاقبتش خار و خسن
اینا رو گفتــــــم برات تا بدونی     عاشقی خیلی خطرناکه حسن

التماس دعا

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 19:44 |

 هو

سلام...

همون جور که می دونید این شعر از امامه :

چشم بيمار

من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم     چشم بيمــــار تــــو را ديــدم و بيمار شدم

فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم       همچــــو منصــور خــــــريدار سرِ دار شدم

غم دلدار فكنده است به جانم، شررى       كـــه بـــه جــــان آمدم و شهره بازار شدم

درِ ميخانه گشاييد به رويم، شب و روز        كه من از مسجد و از مدرسه، بيزار شدم

جــــامــه زهد و ريا كَندم و بر تن كردم       خــــرقــــه پيــــر خـــراباتى و هشيار شدم

واعـــظ شهــر كــه از پند خود آزارم داد       از دم رنــــد مــــى‏آلــــوده مــــَددكار شدم

بگـــذاريــــد كــــه از بتكــده يادى بكنم       مـــن كـــه با دستِ بت ميكده، بيدار شدم

 

این هم شعر آقا در جواب شعر امام:

تو که خود خال لبی از چه گرفتــــــــار شدی          تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی

تو که فارق شده بودی ز همه کون و مکـــان          دار منصــــــور بریدی همه تن دار شدی

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر          ای که در قول و عمل شهره بازار شدی

مسجــــد و مدرسه را روح و روان بخشیدی          وه که بر مسجدیان نقطه پرگــــار شدی

خرقه پیر خراباتــــــــــــــــی ما سیره توست         امت از گفته در بار تو هشــــــیار شدی

واعظ شهر همه عمـــــــــــــــر بزد لاف منی         دم عیسی مسیـــــح از تو دیدار شدی

یادی از مـــــــــــا بنما ای شده آسوده ز غم         ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی

 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 11:18 |

هو

 

به نظرم اگه از امام عنصر یقین رو بگیری  دیگه امامی باقی نمی مونه...

...................................................

امام صادق علیه السلام:

إنّ المؤمنَ أشدّ مِن زُبَرِ الحدید

إنّ الحدید إذا أُدخلَ فی النّار تَغیّـر

و إنّ المؤمنَ إن قـُتِلَ ثمّ نُشِرَ ثمّ قـُتِلَ ، لم یتغیّر قلبُه

 

همانا مؤمن از تکه های آهن سخت تر است

اگر آهن وارد آتش شود تغییر می کند

و براستی اگر مؤمن کشته شود دوباره زنده شود دوباره کشته شود قلبش هرگز تغییر نمی کند.

..................................................

 

کیه که بتونه موقع مرگش خیالش راحت باشه...در حالی که می دونه روزهای آخر عمرشه...با خیال راحت بگه با دلی آرام و قلبی مطمئن...

این یعنی یقین...

 

کیه که بتونه قسم بخوره اگه همه ی این مردم بجای درود لعنتش کنن اون کار خودش رو میکنه و تغییری نمی کنه...

این یعنی یقین...

..................................................

(اگه اشتباه نکنم)حضرت امیر علیه السلام:

المؤمن کالجبل الرّاسخ

لا تحرّکه العواصف.

 

مؤمن مانند کوهِ استوار است

که بادهای تند او را حرکت نمی دهد.

..................................................

حاج آقا ماندگاری می گفت که آقا برای ظهور 313 تا مثل خمینی می خواد...

..................................................

الو...الو...

اینجا کجاست؟

ما کجاییم؟

یار کجاست...؟!

 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 0:46 |

هو

سلام

مثل اینکه مستحبه زود بری مسجد و دیر برگردی...اما فکر کنم برای بعضی خانم ها یه چیزایی تو مایه های حرام باشه...باید دیر برن و زود برگردن که وقت خاله زنک بازی نداشته باشن...

من هر وقت با مامان بزرگم می رم مسجدشون باید کلی اعمال انجام بدم که خدا واجب نکرده یا اگه مستحب هم باشه چون انجام ندادنشون زشته(!) بهم توصیه می کنن که انجام بدم...و کلی کار رو نباید انجام بدم که حرام نیست ها! ولی زشته...مثلا کار کردن با موبایل...خدا نکنه یه بنده خدایی بهت اس ام اس یا زنگ بزنه بخوای جوابش رو بدی...باید با کلی قایم باشک بازی کار بکنی...تازه آخرشم می فهمی که کبری خانوم رفته به مامان بزرگت گفته این نوه ات چیکار می کنه هی با این موبایلش؟ و مامان بزرگت هم برای اینکه آبروریزی نشه و کبری خانوم فکر نکنه که من داشتم به پسر نامحرم اس ام اس می زدم و تهمت نزنه که من...یه جوابی داده دیگه...

 

حالا من موندم این وسط کار کردن با موبایل حرام تره یا خاله زنک بازی و غیبت و گمان بد به جوون مردم بردن؟!

 

خدا هممونو هدایت کنه ان شاءالله

 

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در شنبه دوازدهم خرداد 1386 و ساعت 23:29 |
هو
سلام...

چند وقتیه که بعضی از آشناهام رو می بینم که رابطه شون با شوهرشون به هم می خوره بخاطر دخالت خانواده ها...
من واقعا نمی فهمم که چرا بعضی از خانواده ها در این حد نمی تونن تشخیص بدن که خوبی بچه شون تو اینه که زندگی ای که تشکیل داده رو بتونه حفظ کنه...مسئله ی به این سادگی اینقدر فهمیدنش سخته آخه؟!
مثلا می خوان حق بچه شون رو بگیرن...یکی نیست بشون بگه شما لطف کنید بذارید بچه تون خودش تصمیم بگیره در مورد همسرش!انگار خانواده ی طرف مقابل خلق شده برای دشمنی با اینا و اینا تا حقشون رو نگیرن آروم نمی شن...
همین الآنش به اندازه ی کافی موارد طلاق زیاد هست...حالا این وسط می بینیم که یه سری از خانواده های حتی مذهبی دخالت هایی تو زندگی بچه هاشون می کنن که باعث جدایی می شه...اعصابم خیلی خورده از دست یه همچین خانواده هایی...آخه آدم چی می تونه بگه به اینا...؟!
بعضی ها که از همون روز خواستگاری اونقدر با طرف مقابل بد تا می کنن که انگار طرف می خواد بچه شونو بدزده!آخه آدم چه اسمی می تونه رو این حالتا بذاره بجز بیماری!واقعا مرض بدیه....مَرَضیه که ضررش به دیگران می رسه...!
خدا هممونو هدایت کنه...  

 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در پنجشنبه دهم خرداد 1386 و ساعت 10:15 |
هو

فکر می کنم اولین کاری که باید کرد اینه که ادبیات شیعه تغییر پیدا کنه...در غیر این صورت مشترک مورد نظر در دسترس نخواهد بود...اینطوری نمی شه تو ظهور امام زمان تعجیل ایجاد کرد...

آقاجون تا وقتی که تصور همه از اردوی تشکیلاتی اینه که می ریم اردو، یه سری کلاس برامون می ذارن و جای راحت و غذای درست حسابی برامون تهیه می کنن و از گل نازک تر بهمون نمی گن و خلاصه چاق می شیم چلّه می شیم، هیچ تشکیلاتی شکل نخواهد گرفت...

شما فرض کنید تصور شیعه از اردوی تشکیلاتی این باشه و در مقابل تصور یهود و هزاران دشمن دیگه رو بنگرید...اون قدر به خودشون سختی می دن که جونشون در میاد...خدایی این وسط تعجب داره که ۳۰ میلیون یهودی به یک میلیارد و ۷۰۰ میلیون مسلمون سلطه داشته باشه؟!

آقا اصلا تا وقتی زهد و عرفان شرط لازم و کافی برای دوری از حکومت و سیاست باشه نتیجه می گیریم اونایی که به حکومت می رسن(و مصداق آیه ی "یرثها عبادی الصالحون") مسلمون واقعی نیستن...حالا این وسط چرا امام زمان می خواد بیاد حکومت به پا کنه خدا می دونه...احتمالا تا اون موقع اسلام جدیدی میاد...!

استادی می گفت خطبه ها و نامه های نهج البلاغه اکثراً در زمان حکومت امام بوده و ما در اوج قدرت ایشون می بینیم که توصیه به زهد می کنن...و این بسیار متفاوته با این که یه آدمی در اوج بدبختی بیاد و توصیه به زهد بکنه...(عرفان بسیاری از قدمای ما از این جرگه بوده...)

به هر حال باید در این زمینه کار کرد...و نیاز به ادبیات جدید هست...دونه دونه ی کسانی که دستی در ادبیات و مقاله نویسی دارند در این مورد مؤثرند و البته مسئول...

 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 15:48 |
هو

سلام

ما پریروز از مشهد بر گشتیم...جای دوستان خالی...جای دشمنان رو هم که حسابی پر کردیم...اگه خدا بخواد نتیجه ی خوبی خواهد داشت این اردو...

این امام رضا هم ما رو جدی گرفته ها!داره حرفمو گوش می ده! 

خیلی جای فیسقیلی ها خالیه...دیگه وقتی می رم خونه نمی دوند جلوی پام...دلم براشون یه ذره شده...دیروز با مامانم اینا حرف زدیم...گفت دوتاشون با بابام رفتن داخل بقیع...دلم برای مامانم سوخت...

........................................................

راستی ظاهرا اسم دانشگاه امیر کبیر به دانشگاه گل محمدی تعییر پیدا کرده!

........................................................

رند عالم سوز را با مصلحت بینــی چه کار
کار ملک است آنکه تدبیـــــر و تامل بایدش

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنــــــــــــر دارد توکل بایدش

خیلی غزل زیباییه...برید بخونید حتماً...

التماس دعا


 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 15:15 |
هر که در این بزم مقربتر است  

                    

                      جام بلا بیشترش می دهند 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 23:47 |
هو
سلام.

این آخرین پستیه که قبل از مکه رفتن مامانم اینا می ذارم...چون فردا می خوام برم مشهد ان شاءالله...مامان و بابا و دو تا فیسقیلی ها هم جمعه عازمند ان شاءالله...

من آخرشم تو راه تهران مشهد می میرم...(حالا اگه ابن بار ،خدای نکرده زبونم لال،مردم نگید خودش می دونستا!همینجوری گفتم...)

امروز روز خوبی بود الحمدلله...یه اتفاقی افتاد که حسابی کیفور شدم...کاش می شد که بگم...
آخ...مکه...مکه...مکه...
خدا جون نصیب ما هم بکن دیگه...


در کعبه شدم یار در آن خانه نبود         در محفل عاشـــــــــــقان دیوانه نبود
لبیک کنان چو کوفتم حلـقه ی دل         دیدم که جز او کسی در آن خانه نبود


التماس دعا

 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 22:57 |