تبليغاتX
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست...؟

هو

سلام...

راستی من اومدم ها! جای دوستان خالی بود حسابی...البته بعضی هاشون!

عمو جان عین همیشه خوب بودن...خیلی خونه شون باصفا بود...این بار برای من بیشتر از قبل...

 

اواخر خرداد طرح ولایت تکمیلی ام رو بخاطر یه برنامه ای منتفی اش کردم که اون برنامه هم منتفی شد...! حالا به طور اعجاب انگیزی بهم گفتن پاشو برو! اگه جور بشه ان شاءالله این جمعه می ریم...شهر کرد...

 

دوست داشتم بتونم از کتاب انسان کامل شهید مطهری که امروز تمومش کردم یه مطالب زیادی بنویسم اما فکر نکنم بتونم توی وبلاگ چیز خاصی ازش جا بدم...ولی توصیه می کنم اگه نخوندید حتماً بخونید...خیلی مغزه!!!

 

در واقع دارم وصیت می کنم...معلوم نیست تا یک ماه بعد که ان شاءالله بر می گردیم زنده باشم یا نه(چه تناقض قشنگی از آب در اومد!)...احتمالا قبل از طرح هم آخرین پستیه که می ذارم...اگه طاقت بیارم...

 

........................................................

نکاتی از کتاب انسان کامل:

 

*ملائک از عقل محض آفریده شده اند و حیوانات صرفاً خاکی اند و بهرای از روح خدایی ندارند...اما انسان هم خاکی است و هم آسمانی...هم مُلکی است هم ملکوتی؛هم عِلوی است هم سِفلی...از این جهت نمی تواند با این دنبا تماماً انس بگیرد و با تمام موجودات دیگری که در دنیا هستند احساس غریبی می کند(بشنو از نی...).چون روحش بی نهایت است ذاتاً فقط عاشق بی نهایت است...حتی آن کس که خدا را انکار می کند فقط عاشق خدا است اما نمی داند...و به قول محیی الدین عربی « ما أحبَّ أحَدٌ غیرَ خالقِهِ، ولکنّهُ تعالی احتَجَبَ تحت اسم زینبَ و سعادَ و هندَ و غیرَ ذلک» یعنی هیچ کس غیر از خالقش را دوست ندارد، ولی خداوند تعالی تحت اسم زینب و سعاد و هند و غیره محتجَب شده...

 

**خداوند می فرماید إنّا خلقنا الإنسان مِن نُطفَةٍ أمشاجٍ نَبتَلیه؛ نطفة امشاج یعنی نطفه ای که در آن مخلوط های زیادی وجود دارد...به این معنی که انسان دارای استعداد های گوناگون است که خداوند بخاطر آن ها انسان را می آزماید(نبتلیه)...از این رو کمال انسان با کمال سایر موجودات فرق دارد...

 

استاد در تعریف انسان کامل می فرماید: ##انسان کامل انسانی است که در او "تمام ارزشهای انسانی" ، "به طور هماهنگ" ،"به حد اعلی" رسیده باشند.##

بیشتر جوامع هم بخاطر افراط در یک ارزش بر حق به فساد کشیده شده اند...

 

***در مورد یاران حضرت مهدی(عجل الله تعالی فی فرجه) در روایات اومده که اون ها رهبانٌ باللّیل و لُیوثٌ بالنّهار هستند...یعنی راهبان شب و شیران روز...

 

........................................................

شاید باز یه چیز هایی نوشتم...ولی احتمالش خیلی کمه...

اگه دیگه ندیدمتون حلال کنید تا دعاتون کنم(!)...

من دارم می رم طرح...خداحافظ همتون باشه ان شاءالله...

التماس دعا

یا علی

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت 23:2 |

 

بعونک یا لطیف...

 

سلام خدای عزیزم...

نمیدانم که چرا به خدا پشت کرده ام و در مقابل شیطانم. باز میبینم که دستش را دراز کرده و به خود میخواندم اما صدایی در پشتِ سر، نجوایی عاشقانه می گوید: در مقابلش بمان و قد علم کن؛ دستانش را از دسترسی به گوهر وجودت قطع کن؛ روی گردان و بیا که راهی بس زیبا پیشِ پایت گذاشته ام.

گوش می دهم و نمی دهم؛ می شنوم و نمیشنوم، ناگهان فرو میریزم، مینشینم و دستها را حائل چشمها می کنم. سر را به زانو می گذارم و لحظه ای به اعماق قلبم مراجعه می کنم. احساس می کنم نسیم روحبخش نزدیکی غار حرا دوباره صورتم را میبوسد؛ روز عرفه را به خاطر می آورم که چون آغوش مادر، خیمه های سفید را گرم می کرد؛ یاد لحظه ورود به مسجد الحرام می افتم و دوباره ضربان قلبم بالا میرود. یاد گنبد خضراء و کوچه های بنی هاشم اشک از چشمانم جاری می کند؛ و این رؤیای شیرین را برای چندین و چندمین بار مرور می کنم. لحظه لحظه رؤیا دلم را می لرزاند. دوباره انگار تازه متولد شده ام! سر از زانو بر می دارم و با چشم های خیس به طرف نور بر میگردم. خدا را شکر می کنم که رؤیای رفتن به دیار عاشقان رادوباره در ذهنم به تصویر کشید تا شیطان درونم را سنگ زنم و آرزوی دیرین خویش را از یاد نبرم!

                                                                     به امید آن روز

                                                                    انشاء الله

**************************************************************

*رفته بودم سر دفتر دستک پارسالم! این متن رو پیدا کردم! این رو روز قرعه کشی عمره دانشجویی توی کتابخونه مرکزی نوشتم. اون روز حال خوبی داشتم.

 وقتی قرعه کشی شد و اسمم در نیامد ...

با خودم فکر کردم بنده خوبی نبودم لابد ...

*روز قرعه کشی امسال اصلاً حال و هوی پارسال رو نداشتم! از کارگاه اومده بودم، خسته و کوفته! وقتی اسم راحله در اومد، به خودم اومدم: اگه الان از خدا نخوای شانست رو از دست میدی ها! تو همین افکار بودم که یه چیزی شبیه سالم شنیدم! مطمئن نبودم که درست شنیده باشم ولی وقتی صدای جیغ بچه ها روشنیدم و برگشتنشون رو به طرفم دیدم، مطمئن شدم!

امسال عازمم! اصلاً باورم نمیشه! هنوزم مطمئنم که آدم خوبی نیستم ولی لطف و کرم خدا رو هیچ وقت نباید نادیده گرفت.

می خوام برم همونجایی که رؤیاش رو تو سرم می پروروندم!

خدایا بهم فهمِ درکِ اون مکان رفیع را بده که به قول حاج آقا صدیقی، محل برخورد فرشته ها ست!

*می دونم که یه کم پراکنده نوشتم ولی شما بذارید به حساب اینکه نمی دونستم باید چه جوری احساس شعفم رو بیان کنم!

                                                                               یاحق ...

+ نوشته شده توسط سلما در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 21:31 |

هو

سلام

 

من فردا ان شاءالله راه میفتم که برم مشهد، پیش عمو رضام!

 

از طرف خودم دل همتون کباب...چون انشاءالله ولادت مادرشون هم اونجاییم(یو ها ها...)...خداییش ترسیدم بگم مادرم...جلوی ایشون زشته ما عرض وجود کنیم...هر چند امیدوارم ببخشن که من گاهی بهشون می گم عمو!

به قول معروف التماس کنید تا دعاتون کنم...

 

پیشاپیش هم ولادت خانوم رو به همه ی دوست داران حضرت تبریک می گم...ان شاءالله که بتونیم در مهمترین مسئله که ولایت پذیریه از ایشون الگو بگیریم...

راستش گاهی با یاد حضرت زهرا سلام الله علیها یاد ولایت میفتم...

 

التماس دعا

یاحق

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 22:35 |
هو

سلام...

از همه ی کسانی که میان این وبلاگ رو می خونن خواهش می کنم برای خانم نظری که ۲ روز پیش قلبش رو عمل کرده و حالش اصلا خوب نیست دعا کنن...یکی از خانوماییه که توی دانشگاهمون کار می کنه و خیلی زحمت می کشه بنده ی خدا...

شما رو به جون هر کی دوست دارید براش دعا کنید...

دکترا قبل از عمل بهش گفته بودن ۵۰٪ خوب می شی،۵۰ ٪ هم احتمال سکته ی مغزی و چرک کردن ریه و اینجورچیز هاست...

دعا کنید براش...

یا علی

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 22:57 |

هو

سلام...

 

 

 

 

 

 

یادمه از بچگی عادت کرده بودم هروقت ایام شهادت شهید چمران میومد، بشینم زل بزنم توی عکسهایی که تلویزیون از دکتر و یاراشون نشون می داد دنبال دایی رضام بگردم...حتی سال 82 که برای اولین بار رفتم دهلاویه اونقدر گشتم تا تو یکی از عکس ها دایی ام رو پیدا کردم(آخه من هیچ وقت راهی نداشتم برای شناختن دایی ام...و این همیشه آزارم می ده...)تا اینکه 3-4 سال پیش کتاب نیمه ی پنان ماه چمران رو خوندم...دیگه بعد از اون خیلی برام مهم نبود که دایی ام رو پیدا کنم یا نه...دیگه توی عکس ها دنبال خود دکتر بودم...

 

چمران...نمونه ی بارز یک شیعه...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیروز شهادت دکتر بود و فردا سالگرد شهادت دایی رضامه...(پارسال گفتم امسال هم می گم:)امروز هم ان شاءالله روز شهادت خودمه...!خداییش لیاقت می خواد توی همچین روزی شهید شدن...نمی خواد؟!

دلتون بسوزه...!

 

 

اگه وقت داشتم یه تیکه هایی از مناجات های دکتر رو براتون می ذاشتم...منتها چون روی نوار بود و باید پیاده اش می کردم نشد که وقت بذارم...(به قول خودم: وقت بدید قربان...!)  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

التماس دعا

یاحق

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 14:42 |