تبليغاتX
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست...؟

هو

سلام

 

مارکوپولو باز هم به سفر می رود...

ان شاءالله فردا می خوایم با مؤسسه بریم سبلان...

20 تا از بچه های بدشانس هم افتادن زیر دست من...!چند نفرشون زیر دست و پای من سالم می مونن خدا می دونه...!آخه کفش هام خیلی گنده اند...(الآن واقعاً از وقت خوابم گذشته و تأثیر چندین ساعت سردرد و دردسر داره کم کم هویدا می شه...)یادمه یه بار با همین کفش ها پای یه بنده خدایی رو له کردم و ازش معذرت خواهی هم نکردم...منو بگو که از سبلان بیام باید بشینم دو ساعت بچه هایی رو که لای عاج های کفشم گیر کردن رو دربیارم...آخه اگه در نیارم دیگه نمی تونم وقتی کفش عاج دار لازم دارم ازش استفاده کنم...

.......................................

آقا چرت و پرت رو بی خیال...

این عکسی رو که داداشم با دوربین گرفته ببینید و لذت ببرید...لکه ها و چاله های ماه معلومند...خیلی خوشگله...!

......................................

جون هر کی که دوست دارین دعا کنید...برای این اردو...برای اینکه اون توقعی که خدا ازمون داره رو بتونیم برآورده کنیم...

اگه کسی توی این مدت زائر امام رضاست(شامل خانم سلطانی عزیز که مشهدیه و فردا هم عقدشه!)سلام منو برسونه بگه من منتظرم...

 

اونقدر دلم تنگ حرمش شده که انگار می کنم سال هاست نرفتم...قربون رأفتشون...آدم نمی تونه بگه امام دلش برام نمی سوزه که نمی طلبه...امامی که از پدر برامون بهتره...امامی که جلوه ی اسماء الهیه و از رگ گردن نزدیک تر...امام الرئوف...

 

یا امام رضا...نمی دونم بگم حرم به اون عظمت رو تو دل بی ظرفبت من جا دادی، یا بگم دل کوچیکم رو توی اون حرم به اون بزرگی گم کردم...هر چی که هست می دونم خیلی دوست دارم...

.....................................

 

خیلی خوب...روضه بسّه...

دیگه سفارش نکنم ها!

دورادور هوامون رو داشته باشین...

 

اینم یه گل خوشگل بابت عیدی تون...دیگه نگید سیّد ها خسیسند ها!

تو پرانتز بگم که اصولاً آدما دو وقت یاد سیدی من می افتند:

1)وقتی که عیده!

2)وقتی که اذیتشون می کنم؛ آخه می خوان تلافی کنن، گاهی مرام میذارن میگن "حیف که سیدی!"، و من همیشه در عجبم که چرا "حیف" که سیّدم...؟!

 

التماس دعا

یا علی  

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 1:24 |
هو

به نقل از روز نامه ی کیهان (امروز):

بنزين (گفت و شنود)

گفت: بعد از سهميه بندي بنزين روزانه دهها ميليون ليتر در مصرف بنزين صرفه جويي شده كه مجموعه آن در سال يك رقم نجومي است.
گفتم: خيابان ها هم خلوت تر شده و ميزان آلودگي هوا و بيماري هاي ناشي از آن هم كاهش يافته است.
گفت: ولي برخي نارسايي هاي جانبي هم وجود دارد كه بايد برطرف شود مثلاً بعضي ها براي استفاده از كارت سوخت اضافي وانت مي خرند، بعضي از تاكسي ها سهميه بنزين خود را آزاد مي فروشند و...
گفتم: سوءاستفاده كه هميشه هست، مثلاً همين آقاي دكتر البرادعي با اين كه «دكتر» است رفته در آژانس كار مي كند.
گفت: چرا...؟!
گفتم: چه عرض كنم؟! شايد به خاطر اين كه سهميه بنزين آژانس ماهيانه 450 ليتر است!

 

خیلی باحال بود...کلی خندیدم...

 


+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 18:21 |

هو

 

سلام، سلام، سلام...خوبین؟خوشین؟سلامتین؟!کیفتون کوکه إن شاءالله؟!

ما که الحمدللّه چشم شیطون کر، خیلی طرح ولایت تکمیلی به مزاجمون سازگار اومد...خداییش خیلی با مقدماتی متفاوته...خیلی...زمین تا زیر زمین فرق دارن با هم...میان ماه من تا ماه گردون... 

اول از شهرکرد و دانشگاهش بگم...

شهرکرد خیلی آسمونای قشنگی داشت...آسمونش با آدم حرف می زد...این خدایی که من میشناسم که توی تهرانشم با این هوای آلوده آسمون به این قشنگی می آفرینه،دیگه ببینید اونجا که بام ایرانه چه آسمونای داغونی خلق میکنه...یاد آسموناش هوایی ام میکنه یه بار دیگه برم توی اون زندان گوانتانامو...!

 

دانشگاهش خیلی درندشت بود و چسبیده به کوه...از سه طرف با کوه محاصره شُدید...زودتر خودتونو تسلیم کنید وگرنه شلیک می کنم...!(این یکی از آثار طرح نیست...اصالت داره در من!)

اونقدر مساحتش زیاد بود که زمین های بچه های کشاورزی شون هم تو خود دانشگاه بود...از مزرعه ی آفتابگردون بگیر تا کدو...از خوابگاه ما تا مسجد و سلف حدود 10 دقیقه راه بود...اونجا یه هاپوه هم بود که دوستش داشتم اما اون منو دوست نداشت...!خیلی گنده بود...

 

امسال به طور کلی چیزای بیشتری از طرح گیرم اومد...یه دلیلش هم این بود که از پارسال کمتر خوابیدم...ولی به هر حال خوابیدم...!

اما از دوستان هم اتاقی...تنها ترک شون من بودم...یکی شون که خواهر شوهر یکی دیگه بود کرمانی(سیرجان)بود و یکی دیگه که زن داداش این یکی بود مشهدی بود،همشهری عموم...

یکی دیگه از عزیزان اتاق هم از بچه های شهر ری بود...هی هم یا حرم حضرت پز می داد...یکی دیگه شون هم همشهری مامانمینا بود(ملایر همدان)...این آخریه که کلا با هم فامیل بودیم...آخه سید موسوی بود... 

و اما اساتید گرام...

استاد مصباح(پسر آیةالله مصباح یزدی خودمون!) استاد فلسفه اخلاق(الآن پُز دادم!)...ماشاءالله خودشون و دخترشون (علی الخصوص دخترشون (می رفت کلاس اول))کپی آیةالله مصباح بودن!

استاد دانش پژوه درس فلسفه ی حقوق...یا به عبارتی بابا دانش پژوه...از فرط مهربونی و احساس گاهی حتی سر کلاس اشک هاشون رو میدیدم...بخصوص گاهی که از ائمه صحبت می کردن...

استاد کعبی(خیلی کاره بودن!)درس مردم سالاری دینی و ولایت فقیه...با لهجه ی عربی که من خیلی دوست داشتم...

استاد شریفی دروس «علم و دین» و « دین و عرفان»...معاون آموزش مؤسسه امام خمینی(ره)...ایشونم خیلی مغز بودن و البته آرام...دکترای فلسفه تطبیقی داشتن...

استاد نبویان(سید محمود نبویان)درس دین و مدرنیته...از اونایی که سرشون درد می کنه برای دردسر!نترس و فلفلی...خیلی استاد ماهی بودن...ایشون هم مغز بودن هم اطلاعاتشون خیلی زیاد بود هم خیلی سمج بودن(از نوع خوبش)...ایشونم دکترای فلسفه تطبیقی داشتن...

استاد ساجدی هم درس ایمان و عقلانیت...

 

رسیدم به آخریشون که هم استاد من نبودن و هم استادم بودن...استاد راعی...فلسفه حقوق اون یکی کلاس که بعد کلاس هاشون ،روزهای آخر رفتم پای بحث های آزادشون نشستم...یک نئو روحانی سنتی! واقعا هر چی ازشون بگم کم گفتم...ماشاءالله خیلی صبور و باحوصله بودن...اطلاعات زیاد...و به نوعی خیلی روان شناس خوبی بودن...با لهجه ی اصفهانی ترقیق شده و بسیار شیرین...حرف زدن و حالاتشون هم عین احمدی نژاد بود...دلم هم براشون خیلی تنگ شده...(این آخری هم از خصوصیاتشون بود!)از اون روحانی هایی که آدما از انواع و اقسام طیف های مذهبی و سیاسی بهشون اعتماد می کنن...از اون آدمایی که کم داریم و متأسفانه به تولید انبوه نرسیدن...! 

اتاقهای خوابگاه رو چون تو دوره ی کلاس ها میومدن چک می کردن و برای نظمش امتیاز می زدن مجبور بودیم  مرتب کنیم...اما وضعیتش تو دوره ی امتحان ها داغون بود...

 

و این هم از جو علمی حاکم بر طرح

راستی این ها هم از هم اتاقی هایمان بودند

 

ببخشید پرحرفی کردم.

التماس دعا

یا حق

 

راستی چون فردا نمی تونم پست بذارم از همین الآن عیداتون خیلی مبارک!

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 18:4 |

بسمه تعالی

 

اردوي فرهنگي - ورزشي شهيد علم الهدي 3 و4

با همت مؤسسه فرهنگي - مذهبي آفتاب هدايت

و با حمايت سازمان ملي جوانان

به مناسبت هفته جوان

با هدف صعود به سومين قله مرتفع ايران، سبلان، و جنگل نوردي به سمت آستارا

برگزار مي شود.

 

زمان حرکت کاروان:

اردوي شهيد علم الهدي 3(ويژه برادران ): 26 مرداد ماه ۱۳۸۶

اردوي شهيد علم الهدي 4 (ويژه خواهران ): 28 مرداد ماه ۱۳۸۶

از كليه افراد علاقه مند اعم از: دانشجو ،طلبه ،فارغ التحصيل و  وبلاگ نويسان مذهبي برای شرکت در این اردو دعوت به عمل می آید.

 

لطفاْ تا تاريخ 24 مرداد ماه براي شركت در اين اردو اقدام نمايند .

 

مدارك لازم :مبلغ 12000 تومان را به شماره حساب:

0306036116003

حساب  سپهر بانک صادرات

به نام آقای حسین تاریخی

واريز و شماره فيش را در فرم ثبت نام وارد نماييد(پركردن فرم اوليه ثبت نام ضروري است.)

برای دریافت فرم ثبت نام اینجا را کلیک کنید.

 

لطفاْ فایل فرم ثبت نام را پس از تکمیل به آدرس زیر ارسال فرمائید:

khodam2882@gmail.com

 

 

 

                                                                                             با تشکر

                                                                                              التماس دعا

 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 13:23 |

هو

سلاااااام...من اومدم...!خیلی خوش اومدم...!

خیلی جای بعضی از دوستان خالی بود...حسابی استفاده کردیم...خداییش تکمیلی یه چیز دیگه است...اساتید خفن زیاد داشتیم...!

اگر وقت شد چند تا عکس میذارم...ان شاءالله...

فعلا التماس دعا

 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 3:55 |