تبليغاتX
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست...؟

 

هو

سلام

دلم بدجوری هوایی شده...

بشکن این دل یخی رو عمو جان...!


من در سنگر هستم. دراین خانه محقّر. در این خانه فریاد و سکوت، فریاد عشق و سکوت، در این سرد و گرم، سردى زمستان و گرماى خون، در این خانه ساکن و پرجوش و خروش. سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت، خانه نمناک و شیرین ، داداش حسین...کوچکى قبر و عظمت آسمان.

امشب پاس دارم. ساعت 1:39 چه شب باشکوهى! چه شب با شکوهى است! من به یاد انس على ابن ابیطالب با تاریکى شب و تنهایى او مى‏افتم. او با این آسمان پرستاره سخن مى‏گفت. سر در چاه نخلستان مى‏کرد و مى‏گریست. در همین تاریکى شب على برمى‏خاست و به نخلستان مى‏رفت. فاطمه وضو مى‏گرفت، پیامبر به سجده مى‏رفت و حسن و حسین به عبادت مى‏پرداختند.

این خانه کوچک است،این سنگر، این گودى در دل زمین، این گونى‏هاى بر هم تکیه داده شده پر از حرف است، فریاد است، غوغاست ... صداى پر محبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانى منصور؛ بغض گلویم را گرفته، قطرات اشکم هدیه‏تان باد. تنهایى عمیق‏ترین لحظات زندگى یک انسان است.

خدایا این خانه‏کوچک را براى من مبارک گردان؛ در این چند روز با خاک انس گرفته‏ام، بوى خاک گرفته‏ام. حال مى‏فهمم که على ابن ابیطالب چگونه مى‏فرماید: سجده‏هاى نماز، حرکت اوّل خم شدن روى مهر، این معنا را مى‏دهد که خاک بوده‏ایم، حرکت دوّم این معنا را دارد که از خاک برخاسته‏ایم، متولّد شدیم. حرکت سوّم رفتن دوباره به خاک به این معناست که دوباره به خاک برمى‏گردیم مرگ. و حرکت چهارم به این معناست که دوباره زنده مى‏شویم. حیات قیامت

امّا در این سنگر همیشه در کنار این خاکیم و خاک پناهگاهمان است. درون سنگر با خود سخن مى‏گویم. راستى چه خوب است از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم. آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد شعار زندگى کنم. باشد تا این دل پر هیجان و طپش را آرامش دهد. و بعد با این براى خود توشه سازم و توشه را راهى سفرم گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم.

آیات جهاد را، شهادت، تقوى، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل صالح ...همه را پیدا کنم و سنگر کلاس درسم باشد و میعادگاه ملاقاتم با خدا شود. سنگرم محرابم گردد. سنگرم خانه امیدم شود و قبله دوّمم گردد. از فردا حتما بیشتر قرآن خواهم خواند.

در این خانه کوچک که انتخاب کردم، روزها لحظات به گونه‏اى مى‏گذرد و شبها به گونه‏اى دیگر، روزها در تنهایى با خود سخن مى‏گویم و با دوستانم، در جمع در لحظاتى که اسلحه را بر دوش دارم به فکر ذوالفقار مى‏افتم؛ به فکر دست ابوذر مى‏افتم و دست پر توان او .... خدایا این اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشیرها نزدیک بگردان. گاهى این تصوّر غلط به ذهنم مى‏آید که در یک تکرار به سر مى‏برم. یکنواختى و عادت را احساس مى‏کنم.

امّا زندگى در این خانه کوچک که یک قلب پرتپش است؛ یک دل خاکى است در زمین خدا، در متن پاکى نمى‏تواند تکرار پذیر باشد؛ زیراکه لحظاتى با خدا سخن مى‏گویم و ساعاتى را با شهدا و زمانى به خود مى‏اندیشم و زمانى به خمینى روح خدا و به فضاى پر غوغاى راهپیمایى‏ها و زمانى لحظه‏اى هم. .. آرى ... تنهایى موهبتى است الهى و در تنهایى مى‏توان به خدا رسید.

روزها به فکر سربازان صدر اسلام و حماسه‏هاى آنها مى‏افتم: جنگ بدر، غزوه احد، غزوه خندق، خیبر،تبوک و....آنها چگونه جهاد کردند و ما چگونه مى‏توانیم به آنها نزدیک شویم. در این اندیشه‏ام که قرآن درباره یاران پیامبر سخن مى‏گوید:

" مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلىَ الْکُفّارِ.."

 

 شهید علم الهدی

 

این متن رو از وبلاگ

http://www.mojahedin

.blogfa.com

دزدیم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  التماس دعا

یا حق

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 10:49 |

هو

سلام...

 

اصلاً نمی فهمم چرا اینقدر علما دارن تند تند فوت می شن...این شکاف های که طبق حدیث ایجاد می شه به هر حال باید جبران بشه...اگه ما به خودمون نجنبیم یعنی عملاً جبرانشون رو سپردیم به وجود نازنین امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشّریف)...معلوم نیست ما شیعه ها کی قراره به خودمون بیایم؟!!!

 

خیلی حرص می خورم وقتی توی یه کتاب یا یه وبلاگی چیزی می بینم ذیل تکالیف شیعه در عصر انتظار فقط چند تا چیز از قبیل دعا و مناجات و نذر و نیاز و (خیلی لطف کنن) برائت از مشرکین نوشتن و فکر می کنن که تکامل شیعه فقط در این هاست...

 

خدا هممون رو هدایت کنه إن شاءالله...

 

التماس دعا

یا حق

 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 19:59 |

هو

سلام...

حال و حوصله ی پست گذاشتن (و اصلاً مطلبی) نداشتم...

که یه میل رسید دستم...خوندمش دلم نیومد نذارم:

 

فرازي از سخنان شهيد چمران

«او پيروان خود را رها نكرده، به دست هواها نسپرده و مراقب آنهاست. اگر به آنها ناراحتي برسد، قلب مباركش به درد مي آيد. اگر خونريزي ناحقي در جايي صورت بگيرد، حضرت ناراحت مي شود. آن بزرگوار مراقب است و با تمام وجود مي كوشد تا تحول نفسي را در اين امت و اين مردم بوجود بياورد. اگر جوانان ما در اعتقادشان به خود بقبولانند امام زمان در ميان آنها زندگي مي كند و شاهد اعمالشان است، رفتار و زندگي و فداكاري و مرگ و حيات آنان تغيير كيفي پيدا مي كند و چه بسا جهش بزرگي در حركت تكاملي جوانان ما بسوي مدينه فاضله ايجاد بشود. جوانان ما شايد براي لحظاتي يا روزهايي دربارة وجود مباركش فكر كنند، اما بعد او را به فراموشي مي سپارند. آنها امام زمان (ع) را به صورت اسطوره اي در تاريخ به شمار مي آورند. اين اشتباه محض است. امام زمان در ميان ما حضور دارد و هر عملي را كه ما انجام مي دهيم، مي بيند و مي شنود. روزي كه مردم ما به اين اعتقاد برسند و آن را لمس كنند، بزرگترين جهش ها در راه تكامل زندگيشان به وجود مي آيد و اين قدم اصلي براي تسريع در ظهور حضرت است».

 

التم

یا حق

 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 11:15 |
هو

سلام میهمانان اختصاصی خدا! خوبین؟خیلی خوش اومدین!

(من الآن به نمایندگی از خدا بتون گفتم اینا رو)

خطبه ی شعبانیه رو در ادامه ی مطلب از دست ندین...

توی این ماه خیلی خدا خاطر خواهمونه ها!(بلا تشبیه)دلش رو نشکنیم...!


شنیدم(یعنی خوندم) محمود عباس می خواد با اولمرت توافق کنه سر اینکه کشور فلسطین کنار کشور اسرائیل تأسیس بشه...!خدا می دونه تصمیم خوبیه یا نه؟اصلا نمی شه در موردش راحت نظر داد...یه جورایی ذلت آوره...بعد از این همه سال جنگ،توافق کردن! إن شاءالله هر چی صلاحه پیش بیاد...!(نمی خوام با این جمله خودم رو کنار بکشم...واقعا نمی دونم دارم درست فکر می کنم یا نه!؟)


التماس دعای خیلی زیاد

یاحق


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 23:36 |

هو

 

سلام...دلم خیلی پره...از چیزهایی که بعضی قابل بیان نیستند...و بعضی هاشان...

 

داشتم تکه هایی از صحبت های آیةالله جوادی آملی را در روزنامه ای می خواندم...درمورد شعبان...رمضان...قرآن و جان...

 

استاد می گفت انزال قرآن با انزال ماء و انعام که در قرآن آمده متفاوت است؛ انزال آن دو از جنس انداختن است و انزال این از جنس آویختن...مثل حبلی است که باید به آن اعتصام جست...باید یک طرف آن را گرفت که « احد طرفیه بید الله سبحانه و تعالی و الطرف الآخر بأیدیکم» یعنی یک طرف آن به دست خداوند سبحان و تعالی است و طرف دیگر آن به دستان شماست...می فرمود روح هم که خدا در انسان نفخ کرده(و نفخت فیه من روحی) از نوع آویختن است نه انداختن...نشانه اش هم این است که در آن دخل و تصرف می کند، شب ها آن را بالا می برد و روز ها برمیگرداند...به همین دلیل فرموده "اینما تولّوا فثم وجه الله" زیرا یک طرف حبل روح به دست خداست و طرف دیگر آن در اختیار انسان...چون روز خوابیم، شب هم می خوابیم! و اگر روز بیدار باشیم ، شب می فهمیم کی ما را قبض کرد؟ کجا برد؟چی نشانمان دادند؟و از کدام راه داریم بر میگردیم؟!

(متن کاملی که در روزنامه بود را در ادمه ی مطلب می گذارم)

 

و خطبه ی شعبانیه...

 

ای مردم!

...

در اوقات نماز دست های خود را به دعا بردارید،زیرا که وقت نماز بهترین ساعت هاست در این اوقات، حق تعالی با رحمت به بندگانش می نگرد و اگر با او مناجات کنند پاسخشان دهد و چنانچه او را ندا کنند لبیکشان گوید و اگر از او بخواهند عطا کند و چون او را بخوانند مستجابشان گرداند...

 

و امّا بعد...

احتمالاً این جمله رو بارها شنیدین:

 

«ما عاقلانه فکر می کنیم و عاشقانه عمل می کنیم.»

 

و احتمالاً می دونید که از شهید سید حسین علم الهدی است...

 

نمی دونم چرا زندگی من بدجوری با اسم ایشون عجین شده...شایدم من بی جنبه ام و فکر میکنم به این می گن بدجوری...البته باز هم میگم با اسم و اثرشون...ادعای دیگه ای هم ندارم...

 

بعد از اردوی شهید علم الهدی2 که تابستون 85 توی اردبیل برگزار شد و اونجا کلی از ایشون یاد کردن، با فاصله ی یک روز من رفتم طرح ولایت مقدماتی...دانشگاه فردوسی...محل تشکیل کلاس هامون دانشکده ی ادبیات بود...وقتی وارد شدم دیدم عکس شهید علم الهدی و چند تا شهید دیگه رو زدن به دیوار...فهمیدم الآن توی دانشکده ای هستیم که ایشون درس خوندن...

 

توی طرح امسال به طور کاملاً اتفاقی با عزیزی دوست شدم و کاملاً اتفاقی تر کتابی که در مورد ایشون بود رو بهم هدیه داد:«سه روایت از یک مرد» که محمدرضا بایرامی مؤلفش بوده...طی 2روز پیش خوندمش...سؤال هایی هم برام پیش اومد...

 

به این فکر کردم که من چقدر تاب شکنجه دارم؟چقدر  مقاومت روحی دارم؟

به این فکر کردم که چی میشه یه پسری که فقط دو سال از من بزرگتره...اصلاً نمی دونم چی بگم...آخه ایشون وقتی حتی 6-7 سال هم از من کوچکتر بوده، سال ها از من بزرگتر بوده...

 

تازه افتخار شاگردی باواسطه ی ایشون رو هم با خودم یدک میکشم...

 

هر کسی این کتاب رو نخونده حتماً بخونه...روایت دومش که حدود 140 صفحه است از زبون یکی از همرزماشونه...و اون طوری که برمیاد یکی از اصلی ترین همرزماشون...

 

من دلم هویزه می خواد...

ادامه ی مطلب رو از دست ندینا...! 

خیلی التماس دعا دارم ازتون

یا علی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 12:29 |

هو

 

خدایا تو خود می دانی که چقدر محتاجم...

.........................................................

دیشب عروسی یکی از صمیمی ترین و بهترین دوستام بود...امروز صبح زودم پرواز داشتن برای مکه...الهی دوتاشون بخورن تو دیوار...

خیلی دوستشون دارم...

.........................................................

ماه شعبان هم کم کم داره میره...شعبان به این قشنگی وقتی میره رمضانی هست برای اینکه آدم دلتنگ نشه...رمضانی که آدم مهمون خود خداست...و رمضان که می ره, عید فطری هست که به اندازه ی تمام رمضانه...عید فطر از همه دلگیر تره چون جایگزینی نداره...

.........................................................

شعبان داره میره...

شعبان داره میره...

شعبان داره میره...

شعبان...

.........................................................

و رمضان...

شهر الرمضان الذی انزلت فیه القرآن...

.........................................................

راستی یه چیز بی ربط...

نمی تون بفهمم که عروس ها شب عروسی شون نمازشون قضا میشه چون نمی رسن آرایششون رو پاک کنن...حتی عروس های به شدت خفن مذهبی...نمی فهمم...

 

التم

یا علی

 

 

 
+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 12:17 |

هو

سلام...خوبین؟خوشین؟سلامتین؟کیف حالکم؟! شکوراً  أو  کفوراً؟شکوراً؟! الحمد لله...شکراً لله...

 

امروز رفتیم تپه ی نور الشهدا... جای شما خیلی خالی چون 4 نفر بیشتر نبودیم!چند سال بود نرفته بودم ...

 

بجز سرماخوردگی ای که از موقع برگشت از اردوی شهید علم الهدی4 هنوز دارمش، یه یادگار دیگه از سبلان برام مونده به اسم کمر درد(به علت بد بودن کوله پشتی ام!) که امروز تو کوه بعد از چند روز که ساکت شده بود دوباره شروع شد...دعا کنید طوری نشه که دیگه نتونم برم کوه!!!

 

راستش رو بخواین من الآن دیگه هیچی برای گفتن ندارم...

 

التماس دعا

یا حق

 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 و ساعت 21:26 |
هو

سلام

خدا خیلی خوب جوابمو داد...بهم گفت تو ذاتاْ عجولی:

خُلِقَ الإنسانُ مِن عَجَل سَأریکم آیاتی فَلا تَستَعجلون 

انبیاء-۳۷

التم

یا حق

 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 20:25 |
هو

به نظر من خدا باید خیلی ناز باشه...

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 0:38 |

هو

سلام...

خوبین؟

عیدتون مبارک؟!

عیدتون مبارک...!

 

شاعر میگه زچه بنشستی؟بگشا دستی...آذین کن صحن و سرا را...به دلم نوری چه شر وشوری زان مرغ خوش خبر آمد...

بعله...!فکر کردی پس چی؟!

 

این بالایی ها رو برای خالی نموندن عریضه نوشتم...

غرض از مزاحمت اینکه داشتم رد می شدم گفتم یه زنگ بزنم در برم!

 

جدا از جدّی خدمتتون عرض کنم که بنده برای موسیقی وبلاگم یه چیز باحال که خیلی دوستش داشتم گذاشتم اما ظاهرا بلاگفا قاط زده و موسیقی وبلاگ پخش نمیشه...

 

نمیدونم مداحیه یا جشنه امّا چیه؟ هرچی هست خیلی قشنگه...از این جا برش دارین...!

 

التماس دعا

یا علی

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 13:36 |

هو

سلام...

 

امشب رفته بودیم مسجد مولودی بود بعد از نماز...مدت هاست حسرت یه جشن درست حسابی یا یه مداحی کامل به دلم نشسته...مدت هاست که شعر های درست و حسابی کم می شنوم...من نمی فهمم ما مشکلمون چیه؟نمی فهمیم یا نمی تونیم؟!آها فهمیدم...چشممون چپه!حتما بخاطر همینه که نمی تونیم دو تا شعر درست توی جشن ها و عزاداری هامون بخونیم...

 

شعر می خونه:

اگه یه لحظه پیش من بمونی چی میشه چی میشه چی میشه؟

جون زهرا چیزی ازت کم نمی شه نمی شه نمی شه...

 

اولا که من نمی فهمم چرا چایی نخورده پسرخاله میشن یهو حضرت زهرا سلام الله علیها با اون جبروتش می شه زهرایی که واسه دلربایی شعرشون به جونش قسم می خورن...

 

ثانیا که ما کی می خوایم تمام آرزومون رو خلاصه کنیم در اینکه می خوایم فقط یه لحظه با امام باشیم...کی؟ نمیگم کمه ها...! اما باید بیشتر بشه آرزوها و آرمان هامون تا امام چهره از پرده برآرد...

 

داشتم میخوندم:

مال منی...ابا صالح...

نگاهت نجیبه...چه دل فریبه...

 

ای خدا...آخه من چی بگم؟ارزش نقد کردن هم ندارن این حرف ها...هر کی ندونه اینا رو بشنوه فکر میکنه(خیلی ببخشید) مرده داره واسه زنش می خونه...یعنی چی مال منی؟!!!

 

آی اونایی که شکایت می کنید از اینکه بعضی ها مداحی ها رو مسخره می کنن مثلا میان به لهجه ی ترکی برای شمر روضه می خونن! و من همیشه می گم حق دارن...خداوکیلی شما باشید ببینید کسی که یه چیزی رو قبول داره ارزشش رو میاره پایین و حرمت نگه نمی داره ،اگه قبول نداشته باشید اون چیز رو براش حرمت قائل می شید؟ دِ نمی شید دیگه...

 

می بینی شب ولادت خون می کنن دل آدمو...؟! امان از دل کوچیک ما که با این چیزا جوش میاره...هرچند این مسئله در ظاهر خیلی بزرگ به نظر نمی رسه...

 

به هر حال عیدتون خیلی مبارک...من یکی به شدت احتیاج به دعا دارم...رو به موتم...

این دعای عاشقانه رو از زبان امام رئوف بشنویم:

 

اللهم کن لولیک

الحجة ابن الحسن صلواتک علیه وعلی آبائه

فی هذه السّاعة و فی کل السّاعة

ولیّاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دلیلاً وعیناً

حتّی تسکنه ارضک طوعاً و تمتعه فیها طویلاً

برحمتک یا ارحم الراحمین

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

التم

یا علی

 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 23:17 |

هو

سلام! خوبین؟!

این ایام زیبا که به کام هست إن شاءالله؟! اگرم به کام نیست پس امتحانه(هر چند اگرم به کام باشه امتحانه!)...ناراحت نباشید...خوشحال باشید...عین من...! لا تقنطوا من رحمة الله بابا! خدا رحمتش بیشتر از ایناست که ماها فکر می کنیم...!(خدا به عالم تشیع رحم کرد من منبری نشدم...آخه یکی نیست بگه این چه وضع وعظ گفتنه؟!)

 

می خوام برم سر اصل مطلب...

ظاهراً یکی از مصادیق "ماء" در قرآن "امام"ـه...!

من هر وقت با این دید به آیه ای که در مورد آب داریم که میگه "توسط آن زمین را بعد از مرگش زنده کردیم" نگاه می کنم یاد اون حدیثی میفتم که در مورد امام مهدی علیه السلام میفتم که میگه خداوند زمین را توسط او پر از قسط و عدل می کنه بعد از اینکه از ظلم و جور پر شده بود...

قشنگه نه؟!

یا ایها الذین امنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم‏...

 

دیشب هم من در حالت خواب و بیداری داشتم صحبت های آیة الله جوادی آملی رو می شنیدم که داشتن یه چیزایی در مورد اینکه امام زنده کننده است می گفتن...صبح فکر کردم تو خواب یکی اینا رو بهم گفته...ولی وقتی به مامانم گفتم یادم آورد که جریان چی بود!!!

 

راستی اگر کتاب "جهاد اکبر یا مبارزه با نفس" امام رو نخوندید حتما بخونید...خیلی کوتاه و به شدت مفیده و یه جاهاییش در مورد مناجات شعبانیه نکات نابی داره...از دست ندیدش...

من یه خلاصه ای از کتابشون رو  تو ی ادامه ی مطلب می ذارم ولی اصلاً اکتفا نکنید... 

 

التماس دعا

یاحق


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 18:1 |

هو


ابطحي: برخورد ما با هاشمي عملگرايانه است

معاون رئيس جمهور سابق با اذعان به اين كه قرار گرفتن اصلاح طلبان پشت سر هاشمي رفسنجاني پس از حملات تخريبي گذشته عليه او نتيجه سياست عملگرايانه است گفت: در سياست هيچ چيز، آرماني نيست.
محمدعلي ابطحي در گفت و گو با جهان نيوز با تطهير اصلاح طلبان افراطي گفت: اين را قبول ندارم كه همه افراطي ها را به خاطر ماندن خودمان در صحنه قرباني كنيم چرا كه اين ها به اين خاطر افراطي نام گرفتند كه از جريان ملايم اصلاح طلب ها حرف هاي جدي تري زده اند و اگر اين گونه افراد نبودند مرز افراطي گري بالاي سر خود آقاي خاتمي مي آمد.
وي در ادامه اين گفت و گو در پاسخ به اين سؤال كه از نظر شما بالاخره آقاي هاشمي محور اصلاحات است يا نه گفت: آقاي هاشمي هيچوقت محور اصلاحات نبوده است.
وي درباره مثلث هاشمي - خاتمي و كروبي نيز گفت:
ببينيد، اين يك نوع عملگرايي است از سوي اصلاح طلبان؛ به اين معنا كه آقاي هاشمي يك شخصيت بسيار قدرتمند در ساختار قدرت كشور است و رفتار آقاي احمدي نژاد به گونه اي بوده كه آقاي هاشمي را در مقابل خودش قرار داده، خوب طبيعتا اينجا فرصت بسيار خوبي براي اصلاح طلبان فراهم شده كه از اين موقعيت و پتانسيل آقاي هاشمي استفاده كنند.
ابطحي برخورد متفاوت اصلاح طلبان با آقاي هاشمي در برهه هاي مختلف را تلويحا نتيجه نگاه ابزاري به افراد دانست و در تأييد اين نوع نگاه گفت:
اين بر اساس سياست عملگرايانه است كه اصلاح طلب ها الان از آقاي هاشمي حمايت مي كنند و من كاملا با اين نوع سياست عملگرايي موافقم و معتقدم در مقطع كنوني نبايد هيچ اصلاح طلبي با آقاي هاشمي برخورد تقابلي داشته باشد. در سياست هيچ چيزي آرماني نيست. ممكن است در حوزه سياست كسي آرماني حرف بزند اما همين آرماني حرف زدن ها هم يكي از وسايل پيشرفت كار اين فرد است نه واقعيت اعتقاداتش. به همين دليل من عمل گرايي را خيلي ترجيح مي دهم و اساسا آدم عملگرايي هستم و معتقدم سياست، هيچ چيز ثابتي ندارد. به يك سري اصول پايبندم اما براي پيشبرد اين اصول از امكانات و شيوه هاي مختلف استفاده مي كنم.(من:هدف وسیله را توجیه نمی کند که،نه؟!)
رئيس دفتر و معاون خاتمي در دوران رياست جمهوري وي، در ادامه اين مصاحبه مهمترين دليل شكست اصلاح طلبان را اختلافات داخلي خود اصلاح طلبان دانست.

این به نقل از کیهان دیروز بود...



من یه سوالی دارم:

ببخشید جناب ابطحی! می تونم بپرسم شما به چه اصولی پایبند هستید؟آخه اگر عمل گرا باشید اصولتون هم قابلیت تغییر دارند! اگر هم تغییرشون ندید عملاْ برای آکواریوم خیلی خوبن...



پی نوشت: یکی داشت جریان غرق شدن کشتی شون رو توی اقیانوس تعریف می کرد:

چشمم رو که باز کردم دیدم همه چی غرق شده...فقط یه تخته ی چوب پیدا کردم؛ ازش گرفتم...دیدم یه کوسه داره بهم نزدیک میشه...شروع کردم به پارو زدن...وقتی داشت بهم می رسید از یه شاخه ی درخت گرفتم رفتم بالا،کوسه هه از زیرم رد شد...

ازش پرسیدن وسط اقیانوس شاخه درخت از کجا آوردی؟

گفت:بدبخت مجبور شدم!


به هر حال در این دوران اصول گرایی بعضی ها مجبورند اصول داشته باشند دیگر!

همین!

التماس دعا

یا حق

 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 13:25 |

هو

به نقل از کیهان(امروز):

اتوبوس (گفت و شنود)

گفت: اين روزها برخي از مدعيان اصلاحات در نوشته ها و مصاحبه ها و سخنراني هاي خود مي گويند اگر بار ديگر به قدرت برسيم اشتباهات گذشته را تكرار نخواهيم كرد.
گفتم: حالا مگر مردم مجبورند به كساني رأي بدهند كه دفعه قبل امتحان خوبي پس نداده و به جاي كار براي مردم دنبال منافع حزبي خود بوده اند؟
گفت: همين ديروز يكي از اعضاي اين جبهه مي گفت اگر دوم خردادي ها پيروز شوند باز هم تندروي ها شروع مي شود و برنامه هاي قبلي را از سر مي گيرند.
گفتم: پس براي چه اينهمه اصرار دارند كه قدرت را در دست بگيرند؟
گفت: چه عرض كنم؟! برخي از آنها مي گويند كه اين دفعه اگر به قدرت برسيم با يك شيب ملايم حركت مي كنيم و...
گفتم: باز هم مثل قبل مي شود... اتوبوسي پر از مسافر در يك سراشيبي حركت مي كرد و شخصي دنبال آن مي دويد، به او گفتند؛ بعيد است به اتوبوس برسي و يارو در جواب گفت؛ دعا كن برسم، چون كه من راننده اين اتوبوسم!!


 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 9:14 |

هو

 

سلام...سلام...سلام...خوبین؟

عیدتون مبارک!خوش می گذره؟

 ما الحمدلله دیشب از اردبیل برگشتیم...

از حدود 250 نفر خانمی که برده بودیم، حدود 120نفر به سبلان صعود کردن...جای دوستان خالی...

 خداییش، خدا خیلی بهمون رحم کرد...بیش از حد...برف سنگین بود و هوا گاهی مه آلود می شد...

اما...

اما رو ول کن...الخیر فی ما وقع رو بچسب که تنها امیدمون به همینه...البته با توجه به قصورات در تدبیر و اجرا... 

امتحان بزرگی بود برای ما...امیدوارم هرچه زودتر پوست کلفت بشیم...!  

فعلا التماس دعا تا ببینم بعداً چی میشه...!

یا علی

 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 16:20 |