هو
این روزها چه غمگین است...این روز ها بغض است و گریه...
و شاید البته بغض ها بیشتر...
از رفتن امام تا شهادت مادر...غربت...صبر...ولایت...ولایت...ولایت...
وقتی یاد مادر می افتم بغض گلویم را می گیرد و ترجیح می دهم چیزی نگویم...
چه می توانم بگویم و مگر چه دارم که بگویم؟...
وقتی آدم مدینه می رود و می بیند که حتی پیامبر خدا آنجا تنها و غریب است چه می تواند بگوید وقتییاد مظلومیت پاره ی تنش می افتد...
پیامبر-وفات-گریه-شب و روز-بیت الأحزان-فدک-سند-مسجد-کوچه-دست-کبود-در-دیوار-محسن-آتش-آتش-ناب-زمین-زمین-چادر-خاک-درد-بغض-درد-شرم-وصیت-دعا-شب-غسل-پنهان-تنها-مظلوم-چاه...
بس است دیگر...پرده دری زیاد کردم...فقط یک کلمه را جا انداختم...اگر خواستید اضافه اش کنید بین همه ی کلمات بگذاریدش: "ولایت"...
چشمانم داغ شده اند و قلبم محزون...بغض گلویم را اذیت می کند...
ترجیح می دهم نگویم...از مدینه...از مادر...از مولا...
ترجیح می دهم چیزی نگویم...
التماس دعا
یا حق

