تبليغاتX
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست...؟

هو

 

این روزها چه غمگین است...این روز ها بغض است و گریه...

و شاید البته بغض ها بیشتر...

از رفتن امام تا شهادت مادر...غربت...صبر...ولایت...ولایت...ولایت...

وقتی یاد مادر می افتم بغض گلویم را می گیرد و ترجیح می دهم چیزی نگویم...

چه می توانم بگویم و مگر چه دارم که بگویم؟...

وقتی آدم مدینه می رود و می بیند که حتی پیامبر خدا آنجا تنها و غریب است چه می تواند بگوید وقتییاد مظلومیت پاره ی تنش می افتد...

 

پیامبر-وفات-گریه-شب و روز-بیت الأحزان-فدک-سند-مسجد-کوچه-دست-کبود-در-دیوار-محسن-آتش-آتش-ناب-زمین-زمین-چادر-خاک-درد-بغض-درد-شرم-وصیت-دعا-شب-غسل-پنهان-تنها-مظلوم-چاه...

 

بس است دیگر...پرده دری زیاد کردم...فقط یک کلمه را جا انداختم...اگر خواستید اضافه اش کنید بین همه ی کلمات بگذاریدش: "ولایت"...

 

چشمانم داغ شده اند و قلبم محزون...بغض گلویم را اذیت می کند...

 

ترجیح می دهم نگویم...از مدینه...از مادر...از مولا...

 

ترجیح می دهم چیزی نگویم...

 

التماس دعا

یا حق

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 18:48 |
هو

سلام به همه

یک نفر به کمک معنوی شما احتیاج شدید داره...

خواهش می کنم حتما به این آدرس سری بزنید و کمکش کنید:

http://www.dastetalab.blogfa.com/

التماس دعا

یا حق

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 13:27 |