همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی..............که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
چهره بگشا...ای نور مطلق!
بسم رب المهدی
ای سراپا خورشید... دستان تاریک ما را بگیر که عزم کرده ایم ابر های سیاه را بگریانیم... عزممان راسخ کن ای فراتر از خورشید... نور مطلقی که روی تو را با هزار ابر سیاه نمی توان پوشید... ............................ آشنایی می گفت: