تبليغاتX
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست...؟
به نام عادل و عدل گستر...

سلام خدمت همه دوستان!

عرض پوزش از کسانی که کلی خوشحال شده بودند که ما رفتیم! ولی باور کنید دلم نیومد!!!
میدونین، یه سری عکس جالب، از یه مراسم جالب تر به دستم رسید که گفتم اگه اینها رو اینجا نذارم رسالتم رو انجام ندادم!
اما اول به خودم، بعد به شما قول میدم که بعد از این برم و پشت سرم رو نگاه هم نکنم!

چون احتمالا خودتون زودتر از اینها از این مراسم هر ساله مطلع بودین، منم نمیگم چه مراسمی بوده!
فقط راهنمایی میکنم که مراسم مال" ۱/دی" امسال بوده!
میتونم مکانش رو هم به عنوان راهنمایی دوم بگم! :
سالن میلاد نمایشگاه بین المللی!
آهان! اینجاست که فرق آگاه و نا آگاه معلوم میشه!
اونایی که فهمیدن کدوم مراسم و میگم یه جایزه پیش من دارن!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سلما در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 19:1 |

                                            آغاز میکنم با نام خدای مهربان...

                                                        هو الرحیم...

*چهار شنبه تو انتشارات دانشگاه بودم که از رادیو شنیدم آقا به یزد سفر کردن اما اصلا فرصت نکرده بودم پیگیر بشم و از برنامه هاشون اطلاع پیدا کنم!

پنج شنبه شب داشتم درس میخوندم(!) که صدای آقا را از تلویزیون شنیدم. گفتم بی خیال درس!!! رفتم نشستم پای صحبتها! نمیدونم ایشون این دفعه شیرین تر از همیشه صحبت میکردن یا من طبق قاعده "وقتی امتحان داری همه چیز جالب تره!" بیشتر از همیشه لذت بردم؟!

نکاتی که به نظرم جالب بود براتون نقل قول میکنم که اگه شما هم امتحان داشتین یا به هر دلیلی نتونستین دیدار دانشجو ها رو ببینید، بشنوید یا بخونید یه کلیتی دستتون بیاد:اللهم احفظ قاعدنا الخامنه ای بالقرآن

"دشمن در پي ناكامي هاي گسترده خود در مقابل ملت ايران، به دنبال شيوه ها و حيله هاي جديد است و مردم و به ويژه نخبگان بايد با هوشياري كامل، اين عوامل تضعيف كننده را نفي و روند رشد اعتماد به نفس ملي را دنبال كنند.

ملت ايران در نيمه راه دستيابي به اهداف و آرمانهاي خود و در مسابقه پيشرفت منطقه اي و جهاني قرار دارد و بايد در پايان مدت اجراي سند چشم انداز بيست ساله درابعاد مختلف ،حرف اول را در منطقه بزند كه رسيدن به اين هدف نيازمند تقويت اعتماد به نفس ملي و شتاب بخشيدن به روند پيشرفت كشور است.

امروز اعتماد به نفس ملي از هميشه ضروري تر است و ملت و به ويژه دانشجويان، ‌نخبگان و مسئولان بايد راههاي جديد بيگانگان براي تضعيف ايران اسلامي را شناسايي و پيش بيني كنند تا بتوانند حيله هاي جديد آنان را خنثي سازند.

 

اگر اين عامل اساسي (اعتماد به نفس ملي) در ملتي وجود نداشته باشد آن ملت هميشه عقب مي ماند و چشم به راه كمك ديگران است اما برخورداري از اعتماد به نفس عمومي ،1/ انديشه تأمين نيازهاي ملت را در اذهان نخبگان مطرح مي سازد، 2/ باعث بكار كيري وشكوفايي استعدادها مي شود و 3/ موفقيتهايي به دنبال مي آورد كه هريك زمينه ساز موفقيتهاي خوشه اي ديگر مي شود و ملت ايران اين واقعيت را در دفاع مقدس و عرصه هاي مختلف تجربه كرده است."

 

ايشان ايجاد 1. يأس و نااميدي،‌ 2. منحرف كردن استعدادها و 3. تهديد به حمله نظامي را سه عامل و سه رخنه اصلي دشمن براي تضعيف اعتماد به نفس مردم ايران خواندند و افزودند: "بيگانگان تلاش مي كنند با ايجاد يأس،‌ انكار پيشرفتها، به رخ كشيدن فاصله ملت ايران با ملتهاي پيشرفته و تيره نشان دادن افق آينده، در ميان مردم و بخصوص جوانان، نااميدي و ‌انفعال ايجاد كنند اما ملت با شناخت واقعيتها، درك تواناييهاي جوانان خود و تكيه بر تجربيات موفق سه دهه اخير در روند تأمين نيازهاي ملي، باشتاب بيشتري به حركت به سمت قله هاي رشد و پيشرفت ادامه خواهد داد ."

 

رهبر انقلاب اسلامي با اشاره به ادعاي ناتواني جوانان و دانشمندان ايراني در ساخت نيروگاه هسته اي افزودند: "ريشه اينگونه حرفها تاثير پذيري از تبليغات مخالفان پيشرفت ايران است اما ملتي كه به اتكا جوانان خود مراكز عظيم غني سازي را ساخته است حتماً نيروگاه هسته اي را نيز با دستان و فكرهاي پرتوان خود خواهد ساخت و در اين راه درنگ را جايز نمي داند ."

اللهم احفظ قاعدنا الخامنه ای بالقرآنحضرت آيت الله خامنه اي با اشاره به فرايند عقب نشيني در برابر خواسته هاي هسته اي دشمن در دولت قبل افزودند: "البته اين فرايند به ملت ايران و افكار عمومي جهان نشان داد كه وعده هاي غرب توخالي است چرا كه تعليق موقت و داوطلبانه ايران ، با سوء استفاده دشمنان در حال تبديل شدن به حذف فعاليتهاي هسته اي در كشور بود كه بنده همان موقع تأكيد كردم اگر روند مطالبه پي در پي طرفهاي هسته اي ادامه يابد وارد ميدان مي شوم كه اين كار انجام شد و روند توقف فعاليتهاي هسته اي به روند پيشرفت هسته اي تبديل گشت."

رهبر انقلاب اسلامي افزودند: "برخي ما را به تحريك دشمني آمريكا متهم مي كنند اما خصومت اين كشور با ملت ايران ،دشمني با اصول ملت ايران است و از اول انقلاب وجود داشته است."

رهبر انقلاب اسلامي هوچي گري را يكي از روشهاي مطبوعات و رسانه هاي غربي خواندند و با اشاره به تبليغات اين رسانه ها درباره نقض حقوق بشر در ايران افزودند: "كساني كه زندان گوانتاناموي و شكنجه گاه ابوغريب آنان ، عرق شرم را بر پيشاني هر انسان باشرفي مي نشاند ، ايران و هر دولت مخالفشان را به نقض حقوق بشر متهم مي كنند!"

ايشان با اشاره به پركاري فراوان دولت، از سفرهاي استاني آقاي رئيس جمهور و هيأت وزيران عمیقا ابراز خرسندي كردند و افزودند: "مطبوعات، رسانه ها و كساني كه امكان سخن گفتن با مردم را دارند از هر كاري ايراد نگيرند و مردم را نا اميد نكنند که اين كار به مصلحت كشور نيست."

رهبر انقلاب اسلامي تبليغات منفي درباره مسئله زن را از ديگر اهرمهاي فشار سياسي غرب به ملت ايران خواندند و با سوزی پدرانه و خطاب به دختران خود؛ با اشاره به تضييع آشكار حقوق زنان و پايمال شدن كرامت و شرافت آنان در ليبرال دموكراسي غرب افزودند:‌ "دولتهاي غربي با وجود فجايعي كه در حق زنان انجام مي دهند ملت شريف ايران را به تضييع حقوق زنان متهم مي كنند اما اين هوچي گريها در داخل تاثيري نخواهد داشت ."

       عشاق رهبر...


 پ.ن۱: میخواستم یه پست بذارم و یه خداحافظیه درست و حسابی بکنم و دلائلم رو بگم، ولی به دلیل کمبود وقت و... فقط می نویسم: خدا نگهدار!

پ.ن۲: تضمین نمیکنم که دیگر نخواهم نوشت! ولی می خواهم حداقل اینجا یا هر جای نام آشنای دیگر دست از نوشتن بشویم!!! (شما هم که چه نعمت بزرگی رو از دست میدین!!!)

 پ.ن۳: مثل همیشه التماس دعا و این بار برای آخرین بار!

                                                                                           یا حق...

+ نوشته شده توسط سلما در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 0:19 |

بلطفک یا منعم...

 

بارش آسمان را دوست دارم و راه رفتن زیر باران را بیشتر.

 

دوست دارم با پاکی و صداقتی که خدا از ابرهای سپید برای زمینیان فرو میفرستد، دل سیاهم را غسل دهم.

 

دوست دارم صورتم را زیر باران بگیرم تا شاید به واسطه طراوت قطراتی که از این دو دریچه روح وارد میشود، روحم تازه شود.

 

دوست دارم خدا را زیر باران سپاس گویم...

 

 

اما بارش برف چیز دیگری است!

 

وقتی برف می بارد تا چشم کار میکند، همه جا رخت سفید می پوشد. گویی همه تازه متولد شده اند؛ معصوم و بی گناه؛ یا شاید تازه عروسند! و شاید تر همه کفن پوش و در انتظار فنا!!!

 

وقتی برف می بارد اگر آدم ها و جای پای سیاهشان نباشد، همه جا پاک و سفید می ماند.

 

وقتی برف می بارد کافی است گوشه ای از این عالم، کناری بایستی و صفای عالم خاک و افلاک را فقط نظاره کنی. آنگاه تو هم جزئی از این عشقبازی پروردگار میشوی.

 

وقتی برف می بارد می فهمی که خدا چطور گناهان دلت را زیر برف سترش پوشانده! وای بر من روزی که به خاطر نزدیکی به آتش جهنمی که خودم افروختم این برفها آب شود...

                     یا ستار العیوب...


پ.ن۱: این متن مال چهار شنبه است ولی امتحانات و ...!!!

پ.ن۲: گرمای خانه بعد از قدم زدن در برف بسیار لذت بخش است!

پ.ن۳: التماس دعا... (زیر باران و برف!)

+ نوشته شده توسط سلما در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 23:57 |

بعونک یالطیف...

 

فرشته ها آمده اند پایین. همه جا پر از فرشته است.

از کنارت که رد می شوند، می فهمی؟
اسمت را که صدا می زنند، می شنوی؟

دستشان را روی شانه ات می گذارند ، حس می کنی؟
راستی حیاط خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟

دعاهایت را آماده گذاشته ای؟

آرزوهایت را مرور کرده ای؟
می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟

می آیند و برایت سوغات می آورند، پیراهن تازه ات را.

خدا کند یک هوا بزرگ شده باشی .

می آیند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب می پاشند.
می آیند و توی دستشان دعای
مستجاب شده و عشق است.
مبادا بیایند و تو نباشی.

مبادا در دلت را بسته باشی.
مبادا در بزنند و تو نفهمی.

مبادا ...
کوچه دلت را
چراغانی کن.

دم در بنشین و منتظر باش.
فرشته ها می آیند.

فرشته ها حتما می آیند.
خدا آن سوتر منتظر است.

مبادا که فرشته هایت دست خالی برگردند.

 

پ.ن۱:حواسمون باشه 

شب عید غدیر را از دست ندیم که بعدا پشیمون بشیم که امسال گذشت و شاید تا شب غدیر سال دیگه باشیم و شاید تر که نه!

 

پ.ن۲:روز عید غدیر خیلی روز بزرگیه. میدونستین اگه یه نفر رو برای ناهار مهمون کنید مثل اینه که همه انبیاء رو مهمون کردین؟

 

پ.ن۳: عید همگی مبارک!

 

+ نوشته شده توسط سلما در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 21:42 |
+ نوشته شده توسط سلما در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 20:53 |
ربنا، تقبل منا...

و طوافى ديگر..
كه تو كامل شدهاى
...
اى گل حقير
...
اينك كوزهاى كاملى كه پر شده از روشنى
...
و تو چه میدانى كه چگونه است روشنى؟
!
كاروان در همسايگى خدا بيتوته كرده است
.
قلب كاروان با نغمه اذان مسجد الحرام آشناست
.
كاروان شناور در بیخودى خود

ديگر سر از پا نمیشناسد
يك پا در مسجد الحرام است
يك پا در آسمان خراش
...
كاروان، خورشيدى است

كه صبحگاه از كعبه سر مىزند

و تا شامگاه در كعبه سر مىسايد
كاروان، تمام «سلاحُ بُكاء» شده است
كاروان، تمام عبدك الضعيف

كاروان، تمام انأ الحقير

كاروان،تكانده از خود خواهیها
كاروان، رها شده از خود فروشیها

به سرزمين آرزوها رسيده است
و «منى
»
سرزمين آرزوها

در چند قدمى كاروان
پوشيده از چادر.
به استقبال آمده است

چونان زنى كه

به راه ايستاده تا

مسافرش برسد
.
كاروان حركت میكند

كه حركت نشان زنده بودن است

و اگر چنين نبود

مرده بود...
اين جا لحظه به لحظه

حركت است
در جهت توحيد

حركت از خود به خدا

كه انا اليه راجعون.


كاروان به مشعر رسيده است
به شعور، به درك
به حقيقت

سرزمينى، بی هيچ سر پناهى

هيچ منزلى

هيچ سقفى

كاروان به آغاز داستان آدم رسيده است
سرزمين ديدار آدم و حوا

و خروج از بهشت موعود
به هبوط گاه

به زادگاه اول آدم
و آدم وسوسه شد

و عصيان كرد
و تبعيدى زمين...

رو برو «جبل الرحمه» است
خاك بوى غربت مىدهد
غربت انسان

و عجيب است
كه كاروان در تاريكى شب

چنين روشن ايستاده به نيايش
سر بر خاك سائيده

در دامان جبل الرحمه

فشرده در خويش
از شدت عشق

در خلوت دوست

زمين

پوشيده از ستاره است
.
پوشيده از روشنى است
.
كاروان روضه می خواند،نوحه سر می دهد

نماز می گذارد
.
كاروان بی خود از خويش

بر خاك افتادهست

چونان خورشيدى كه سرازير شدهاست در دامان كوه

كه :

ربنا تقبل منا...


پ.ن: متن و خودم ننوشتما

پ.ن۲: فونتش کوچیک نمیشه

پ.ن۳: التماس دعا


!پ.ن ۴: فاخری هستم...سالم جان فونتش رو درست کردم

التماس دعا

+ نوشته شده توسط سلما در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 18:33 |
 

 به نام خالق زیبایی ها

 

آسمان را هوای بوسه بر خاک است،

باران بهانه ای است...

 

التماس دعا...

+ نوشته شده توسط سلما در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 10:4 |
  "بسمک یا سریع الرضا"

باز هم آمده ام به آستان دری که کوبه ندارد.                    

آمده ام به درگاهت.

آمده ام درد و دل کنم چون تنها سنگ صبورم تویی.

آمده ام شکایت کنم چون تنها قاضی دادگاه بشریت تویی.

آمده ام زاری کنم چون تنها دادرس تویی.

آمده ام به درگاهت چون تنها ملجأ و پناهگاه تویی.

آمده ام اما با دست خالی! هیچ چیز نداشتم که برایت تحفه بیاورم.

هر چه می خواستم بردارم میدیدم از جانب توست و به دست من ویران شده!

خلعتیی پاره، نامه ای سیاه و دلی شکسته...

همین آخری را برداشتم. آخر شنیده بودم که گفته ای این یکی را دوست ندارم سالم تحویلم دهی!

خوشحال بودم که حد اقل این یکی را دارم! پس دلم را گرفتم و آهنگ سفر کردم!

اما کجا باید میرفتم؟

دست به دامن که میشدم که دلِ زرورق پیچم را برایت بیاورد؟ منِ بال شکسته که توانش را نداشتم.

دنبال کسی باید میگشتم که تا خودِ خودت بیاید و دلم را روی تلِ دل شکستگان، مقابل دیدگانت گذارد.

 میدانستم خاندانی هستند که بسیار دوستشان می داری. همگی معصوم و بی گناه، اما به درگاه کدامشان پناه میبردم که دست دلم را بگیرد و بیاورد برایت؟ که البته "کلهم نور واحد"

 ولی باید یکی را انتخاب میکردم.

از میان نام ها ،نام علی را گزیدم و از میان القاب، رضا را که وقتی او دلم را به آستانت آورد، به لطف لقبش از این دل سیاه راضی شوی و بند زده تحویل صاحبش دهی که دلی که به دست تو بند زده شده باشد تا آخر عمر بندهایش نمی گسلد.

پس مسیر سفر عشق گزیدم.

دست بر سینه گذاشتم و سلامی دادم به جانب ارض طوس.

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا...


 

پ.ن۱: میلاد ثامن الحجج را تبریک می گویم. 

پ.ن۲: عیدتان مبارک.

پ.ن۳: از بین این همه عکسی که از حرم امام رضا(ع) بود، گشتم و یه وییو از صحن انقلاب پیدا کردم چون خیلی این صحن رو دوست دارم.

پ.ن۴: اگه تو هم دلت برا حرمش تنگ شده یه سر بزن به سایت آستان قدس رضوی و از اونجا با پخش مستقیم سیم دلت و وصل کن.

پ.ن۵: ما رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید.

 

 

 

+ نوشته شده توسط سلما در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 20:44 |
 

هو...

 

 

دست عشق از دامن دل دور باد!‏

می ‌توان آيا به دل دستور داد؟

می ‌توان آيا به دريا حكم كرد

كه دلت را يادی از ساحل مباد؟‏

موج را آيا توان فرمود: ايست!‏

باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را‏

بی ‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می ‌دانست تيغ تيز را

در كف مستی نمی ‌بايست داد

مرحوم قیصر امین پور   


پ.ن: روحش شاد و راهش پر رهرو...

 

+ نوشته شده توسط سلما در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 15:10 |

هو...

 


روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند.

و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت:

مي آيد، من تنها گوشي هستم

كه غصه هايش را مي شنود

و يگانه قلبي هستم كه دردهايش را در خود نگه مي دارد

و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند.

گنجشك هيچ نگفت

و خدا لب به سخن گشود:

با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست.

گنجشك گفت:

لانه كوچكي داشتم ،

آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام .

تو همان را هم از من گرفتي .

اين توفان بي موقع چه بود؟

چه مي خواستي از لانه محقرم؟

كجاي دنيا را گرفته بود؟

و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.

سكوتي در عرش طنين انداز شد .

فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت:

ماري در راه لانه ات بود .

خواب بودي.

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

آنگاه تو از كمين مار پر گشودي .

...

گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.



خدا گفت ; و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم

از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.



اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .

ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.

هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 


 

پ.ن: خیلی وقت ها ما هم همین طوریم قبول داری؟

یا علی مددی...

+ نوشته شده توسط سلما در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 20:59 |

یا اله العالمین...

سر خوش زسبوی غم پنهانی خویشم

چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش

چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم

لب باز نکردم به خروشی و فغانی

من محرم راز دل طوفانی خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی

عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم

از شوق شکر خند لبش جان نسپردم

شرمنده جانان ز گرانجانی خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر

افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

هر چند "امین" بسته دنیا نیم اما

دل بسته یاران خراسانی خویشم

سید علی حسینی

جانم فدای رهبر


پ.ن۱: قرار بود این پست به همراه صدای شاعر گذاشته بشه اما به دلیل زیاد بودن حجم و مشکلات دیگه نشد! دوستان که اکثرا رو موبایلا دارن ولی اگه کسی نداشت میتونم بولوتوث کنم براش!!!!!!!

پ.ن۲: این پست را به خاطر ارادت خودم و بیشتر دوستام به این شعر و شاعرش گذاشتم!

پ.ن۳: همه دوستام رفتن مشهد٫ آقا منو نطلبیدن

پ.ن۴: خدایا ما رو تو طی طریقت یاری کن.

یا علی مددی...

 

+ نوشته شده توسط سلما در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 11:37 |
 هو الملک القدوس..

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد ، دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ

های ، نپریشی صفای زلفکم را ، باد

و نریزی آبرویم ، دل

ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است


(م. اميد)

+ نوشته شده توسط سلما در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 20:32 |

 

+ نوشته شده توسط سلما در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 13:5 |
 

هوالرب...

 

 

 

ای دریغ از ماه روزه که چنین زود برفت...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سلما در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 22:19 |

به نامش...

 

" یک سری به وبلاگهای بچه های دانشگاه زدم. از یکی شروع کردم و توانستم با کمک لینک هایی که داده بود به تعداد قابل توجهی از بچه ها دسترسی پیدا کنم. مطالب برادران و خواهران را می خواندم. چیزهای جالبی داشتند، نکاتی که آموزنده بودند؛ ولی نتوانستم برای یک تعداد از پست ها دلیلی پیدا کنم! آنهایی که خطاب به کسی نیست؛ برای خودمان است، مناجات است، نامه سرگشاده است، درد دلهایمان با خداست و... . اینها را برای چه می نویسیم؟ یابهتربگویم، برای که می نویسیم؟! لابد میگویید : تو این دنیای ماشینی بایدیک جایی باشد که آدم احساسات و آنچه در درونش می گذرد را خالی کند. اگراین کار را نکند با مشکلات روحی و روانی زیادی رودررو میشود و ... . درست است که نوشتن خیلی خوب است، باعث میشود که آدم خودش را بررسی کند، باعث رشد و هدف دهی به زندگی می شود و ... ، هزار تا سود دیگر هم دارد. ولی تا حالا اسم وبلاگتان را در گوگل جستجو کرده اید؟ صفحاتی که بهش لینک داده اند را دیده اید؟ دیده اید که ملت از چه جاهایی به شما وصل می شوند؟ تا حالا فکر کرده اید که چه کسانی به وبلاگ هایتان سر میزنند؟ آیا اگر این را بفهمید باز هم این طوری می نویسید؟ باور کنید میتوانید مطالبتان را در رایانه شخصیتان ذخیره کنید، یک فایل باز کنید و این حرفها را بنویسید. اگر رایانه شخصی ندارید بروید یک وبلاگ بسازید که هیچ کس اسمش را  نداند. آنجا بنویسید. دنبال چه هستیم؟به بقیه بگوییم که خیلی خفنیم! با خودمان رو راست باشیم. فکر میکنید که مثلا ناشناس هستید!!! توی کامنتها رفقایتان اسمتان را می گویند. به سادگی معلوم میشود کی هستید. حاضریم شرط بندی کنیم! آدرس وبلاگ ازشما، اسم و فامیل از ما!

از این که بگذریم کلی آسیب اجتماعی-مذهبی دارد. همه تفکرات و ذهنیت هایتان را در کاسه اینترنت میریزید. انگار که با صد نفر درد دل می کنید. یک دفعه ملت عاشقتان می شوند. نه اینکه بیایند بگویند ولی در دلشان یک خبر هایی می شود. یا اینکه کلی سوء تفاهم و سوء برداشت درست می شود. ملت بیکار و خاله زنک به بررسی وبلاگ ها و تک تک جملات می پردازند و سعی می کنند مصداق هر حرفی را در بیاورند، برا خودشان داستان می بافند و ... . اینها همه اتفاق هایی است که می افتد. سر کی کلاه میگذاریم؟ اختلاط یعنی چه؟ فقط با هم برویم اردو؟ یا اینکه درجلسه های دانشجویی کنار هم بنشینیم؟ درجلسه کنار هم نشستن خطرش بیشتراست یا برای یک نا محرم درد دل کردن؟ "

 

این مطلب را از روی نشریه کلمه؛

نشریه هیأت الزهرا(سلام الله علیها)،

 دانشگاه صنعتی شریف،

شماره 17، مهر 86،صفحه 14

برایتان نقل کردم.

 خواستم یک سری توضیحات هم خودم بدهم

 ولی ترجیح دادم فقط اصل مطلب موردمطالعه دوستان قرار بگیرد.

منتظر نظرات شما هم هستم.

+ نوشته شده توسط سلما در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 22:29 |

 

بعونک یا لطیف...

 

سلام خدای عزیزم...

نمیدانم که چرا به خدا پشت کرده ام و در مقابل شیطانم. باز میبینم که دستش را دراز کرده و به خود میخواندم اما صدایی در پشتِ سر، نجوایی عاشقانه می گوید: در مقابلش بمان و قد علم کن؛ دستانش را از دسترسی به گوهر وجودت قطع کن؛ روی گردان و بیا که راهی بس زیبا پیشِ پایت گذاشته ام.

گوش می دهم و نمی دهم؛ می شنوم و نمیشنوم، ناگهان فرو میریزم، مینشینم و دستها را حائل چشمها می کنم. سر را به زانو می گذارم و لحظه ای به اعماق قلبم مراجعه می کنم. احساس می کنم نسیم روحبخش نزدیکی غار حرا دوباره صورتم را میبوسد؛ روز عرفه را به خاطر می آورم که چون آغوش مادر، خیمه های سفید را گرم می کرد؛ یاد لحظه ورود به مسجد الحرام می افتم و دوباره ضربان قلبم بالا میرود. یاد گنبد خضراء و کوچه های بنی هاشم اشک از چشمانم جاری می کند؛ و این رؤیای شیرین را برای چندین و چندمین بار مرور می کنم. لحظه لحظه رؤیا دلم را می لرزاند. دوباره انگار تازه متولد شده ام! سر از زانو بر می دارم و با چشم های خیس به طرف نور بر میگردم. خدا را شکر می کنم که رؤیای رفتن به دیار عاشقان رادوباره در ذهنم به تصویر کشید تا شیطان درونم را سنگ زنم و آرزوی دیرین خویش را از یاد نبرم!

                                                                     به امید آن روز

                                                                    انشاء الله

**************************************************************

*رفته بودم سر دفتر دستک پارسالم! این متن رو پیدا کردم! این رو روز قرعه کشی عمره دانشجویی توی کتابخونه مرکزی نوشتم. اون روز حال خوبی داشتم.

 وقتی قرعه کشی شد و اسمم در نیامد ...

با خودم فکر کردم بنده خوبی نبودم لابد ...

*روز قرعه کشی امسال اصلاً حال و هوی پارسال رو نداشتم! از کارگاه اومده بودم، خسته و کوفته! وقتی اسم راحله در اومد، به خودم اومدم: اگه الان از خدا نخوای شانست رو از دست میدی ها! تو همین افکار بودم که یه چیزی شبیه سالم شنیدم! مطمئن نبودم که درست شنیده باشم ولی وقتی صدای جیغ بچه ها روشنیدم و برگشتنشون رو به طرفم دیدم، مطمئن شدم!

امسال عازمم! اصلاً باورم نمیشه! هنوزم مطمئنم که آدم خوبی نیستم ولی لطف و کرم خدا رو هیچ وقت نباید نادیده گرفت.

می خوام برم همونجایی که رؤیاش رو تو سرم می پروروندم!

خدایا بهم فهمِ درکِ اون مکان رفیع را بده که به قول حاج آقا صدیقی، محل برخورد فرشته ها ست!

*می دونم که یه کم پراکنده نوشتم ولی شما بذارید به حساب اینکه نمی دونستم باید چه جوری احساس شعفم رو بیان کنم!

                                                                               یاحق ...

+ نوشته شده توسط سلما در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 21:31 |

باز هم با نام یکتای تو آغاز میکنم.....

تو هم کراکی ها رو دیدی؟ حال تو هم حتماً بد شد، نه؟ آخه خیلی وحشتناک بود! چی وحشتناک بود؟ همین دیگه! همین که آدم بدونه داره با خودش چی کارمیکنه اما باهزار بهونه باز همون کار راتکرارمیکنه! می بینه سرِ دوستش چه بلایی میاد اما . . .

 

********************

داشتم به خوردن گوشت برادر مُرده ام فکر میکردم!آخه من داداشهام رو خیلی دوست دارم!!! اگه زبونم لال، من نبینم اون روز رو، یکیشون ازدنیا بره، من میتونم یه تیکه از . . . حتی نمیتونم بهش فکر کنم چه برسه به نوشتن!

اما بعضی وقتها این کار رو میکنم! وای خدای من!!!! تصور کن، چه وضع بدیه!

این همه آدم تا حالا توزندگیم بهم گفتن این کارهاییی که بهش میگن "گناه" انجام نده! میگن فلانی یادته، خدا رحمتش کنه، دیشب اومده به خواب دخترش، گفته من گرفتار بهمان گناهمم!

اما کو گوش شنوا؟!

 

********************

خوب حالا تو بگو، فرق منِ سراپا تقصیر با اون کراکی که معلوم نیست کدوم پدر نیامرزیده ای وسوسه اش کرده چیه؟! به اون می گن نکن بده! به من هم همین رو میگن!

اما کو گوش شنوا؟!

+ نوشته شده توسط سلما در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 16:45 |

 

لبیک یا لطیف...

 

دلم را روانه کرده ام،روانه مسجد نبوی، برای شنیدن نوای ملکوتی پیامبر؛ روانه غربت کوچه های بنی هاشم، برای بوییدن شمیم خوش یاس نبوی؛ روانه نخلستان، برای ایستادن در تاریکی و دیدن نجوای علی(ع) با چاه...

                  

                                                     ***

دلم تنگ شده؛ دلم تنگ شده برای صدای قرآن خواندن پدر، برای اذان گفتن بلال.

دلم گرفته؛ دلم گرفته از غربت مولا، از شکستن عهد، از ندیدن سیمای روحانی پدر...

               

                                                    ***

چشم دوخته ام به تاریخ، به غدیر نگاه می کنم، به خیل کسانی که با علی(ع) پیمان بستند و او را مولا خطاب کردند.

به پیامبر در بستر بیماری که قلم و کاغذ خواست تا آخرین وصایایش را برای آیندگان مکتوب کند اما...

به رحلت پیامبر که سود جویان را وسوسه کرد تا حتی در خاکسپاری پیامبر حضور نداشته باشند، و چه بهتر که ناپاکان نبودند...

                 

                                                   ***

چشم را دیگر مجالی برای ماندن و نگریستن نمانده. چشم فقط به گریستن تن در داده. به گریستن برای نگریستن به جای خالیت پدر

ای رسول خدا من بعد از تو چه کنم؟

همسایه ها حتی تاب شنیدن صدای مرا -که در فراغت به سوگ نشسته ام- ندارند. همان جیرانی که من تمام شب را به دعا کردن برایشان می گذراندم. این دنیا و ما فیها دیگر چشم دیدن من را ندارد پدر...

                  

                                                  ***

دست دراز کرده ام به در گاهت، بار خدایا

چگونه می شود که در فاصله ای به این کوتاهی این مخلوق دو پا اینقدر وقیحانه به دخت نبی و وصی رسول دست درازی کند؟

خدایا به حق علی(ع) و آلش دستم را بگیر...

                  

                                                 ***

دست را پشت در گذاشته ام و با تمام توان می فشارم، نمی خواهم اجازه دهم که پای ناپاک به خانه ای که کساء نبی در آن گسترده شده وارد شود. مولایم دست به دعا برداشته. یک دست بر دیوار حائل می کنم تا ابعادش در ذهنم بماند. دست دیگر بر مزمار در میگذارم...

               

                                                ***

سینه ام مالامال از غم و اندوه است. از تأسف برای آنهایی که چه زود فراموش میکنند.

سینه ام به در آمده از دیدن غربت آل الله. از تنهایی فاطمه(س) در دفاع از امام زمانش، از کج فهمی مردمی که چه ساده پیرو گرگ های آدم نما شده اند...

                  

                                               ***

سینه ام دردی غریب در خود احساس می کند، دیگر دست ها را فقط به پهلو گرفته ام و فضه را می خوانم. اما همه اینها فدای یک تار موی علی(ع). علی را میبینم که چگونه با دست بسته می برند، اما او به صورتم نگاه نمی کند، شرم دارد انگار از دیدن من. آه خدایا این چه نقلی است؟ نمیگذارم ببریدش ای نااهلان. این امام زمان من است که به بهانه نیامدن به مسجد اینگونه می بریدش، من و فرزندم به فدایت علی جان...

                

                                              ***

صورتم از شدت خشم به سرخی نشسته، چرا چنین کردند با تو ای بانوی دو عالم؟ مگر چه میخواستی بگویی غیر از حقیقت محض؟ غیر از مبارزه با ظالم؟

بار خدایا چرا همیشه ظالمی هست تا بیازارد مظلومی را؟ پروردگارا چرا در هر دوره تاریخ خونخوارانی هستند که حیثیت انسانیت را به بازی می گیرند؟

پس کی می آییی تاانتقام سیلی زهرا بگیری؟ یا حجه ابن الحسن...

                  

                                              ***

صورتم را از او می پوشانم، کنار بسترم نشسته و دعا می کند. می گویم علی جان دیگر دعا کن که نزد پدر روم. دیگر نه من تحمل این قفس تنگ را دارم نه این دنیا گنجایش مرا.

علی جان می دانم که بعد از من چه مصیبتها بر تو وارد خواهد شد و چه سختی هایی را تحمل خواهی کرد، و این را هم میدانم که فقط شانه های توست که می تواند این بار غم و مسئولیت را به دوش کشد...

اینک این پدر است که دست در دست جبرئیل به سوی من می آید و از پس آنها گویی عزرائیل...

و دیگر لحظه رفتن نزدیک است...

                  

                                              ***

                                                                   اللهم عجل فی فرج مولانا بالقرآن

 

+ نوشته شده توسط سلما در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 11:49 |