تبليغاتX
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست...؟

هو

سلام...

یه مدت زیادی می خواستم پست بذارم هی نمی شد...برای عید غدیر می خواستم پست بذارم که از خطبه ی حضرت امیر بنویسم باز هم نشد...می خواستم برای غزه بذارم زبونم لال شد...حالا هم دارم می ترکم...می خوام بنویسم اما هنوز نمی دونم چی می خوام بگم...

خواهر کوچولوی من 3 سال و چند ماهشه...سید هم هست...خیلی دوستش دارم...خیلی کوچولوه...زورش خیلی کمه...خیلی نازه...قدش از یک متر کمتره...خیلی چهره ی کوچولویی داره...گوش هاش خیلی لطیفه...یه گوشواره هم داره...

 

من جون همسرم برام خیلی عزیزه...نمی دونم اگه جنگ بشه بخواد بره جبهه چطوری می تونم راهی اش کنم؟!چطوری می تونم از روزهای خوب با اون بودن گذر کنم؟!گاهی که فکر می کنم به شهید شدنش ناخودآگاه های های گریه می کنم...

 

یادمه وقتی داداش کوچیکم 6 ماهش بود چه قدر بوسیدن گلوش بهم کیف می داد... بچه ی دوستم هم یه پسر 6ماهه است الآن...

 

من می دونم که وقتی آدم عزیزش رو از دست می ده چقدر ناراحت می شه...وقتی مرگ طبیعی باشه با گذر زمان آدم فراموش می کنه...اما وقتی عزیز آدم یا بهتره بگم عزیزای آدم به ظلم کشته می شن اونم جلوی چشمش،آدم نمی تونه آروم بگیره...حتی با گذر زمان...

 

من نمی تونم بفهمم که اگه ببینم امام زمانم و بستگانش رو دارن آزار می دن، چطور زنده می مونم...امام زمان می دونی یعنی چی؟!!!شاید خودم هم درست نمی دونم که الان راحت نشستم پشت کامپیوتر دارم این ها رو می نویسم...

 

داشتم می گفتم...خواهر کوچولوم خیلی نازه...سید هم هست...اما نمی دونم اصلا می فهمه یعنی چی سر یه آدم رو از تنش جدا ببینه؟! تا چه برسه به دق کردنش...

 

دارم می ترکم از بغض هایی که هر از چندی سر از چشم هام در میارن و بیشتر توی گلو می خوابن...

 

آخه مگه چقدر می شه درد تحمل کرد؟از همون اول که شروع شد غم ها وغصه هم شروع شدن...وفات پیامبر رو بگم یا سقیفه ای که فقط 70 روز بعد از غدیر رخ داد یا ماجرای فدک رو؟ یا اسارت پدر یا شهادت مادر؟یا داداش حسن؟یا برادر و پسرها و برادر زاده ها؟ یا دیدن بریدن سر حجت خدا؟ یا تمام غم و غصه هایی که منتهی شد به غیبت صغری و کبری؟

 

می دونی...بذار نگم...دلم نمیاد در مورد امامم بی حریم صحبت کنم...

 

امشب شب عاشوراست...کاش همیشه شب می موند...

التماس دعا- یاحق

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 23:24 |
هو

سلام...

امروز رو (که به اصطلاح ولن تاین بچه شیعه هاست!) به همه ی زوج های پیر و جوان تبریک می گم!

یه چیز جالبی توجهم رو جلب کرد که از این قراره:

چی میشه که حضرت زهرای حدود ۹ ساله با حضرت علی حدود ۳۴ ساله هماهنگ می شن؟! اون چیه که باعث میشه که حضرت زهرا به تناسب با حضرت علی بزرگه و حضرت امیر هم به تناسب بانو شاداب!

قبول دارم که دختر ۹ ساله ی اون موقع خیلی بزرگتر بوده، اما مگه چقدر از این اختلاف سن با این مسئله جبران میشه مگه؟

خیلی برام جالبه این!

و به نظرم عاملش هیچی جز تقوای خفنی که داشتند نیست.البته خوب سخته در مورد دو تا انسان کامل این ها رو مطرح کردن...اما برام جالب بود...

روز عشق به همه ی بچه شیعه های عاشق(از نوع عشق واقعی) مبارک!

 

التم-یاحق

 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت 14:20 |
هو

سلام به همه ی عاشقای امام رضا...خوبین؟عیدتون مبارک!

دلم هواییه حرمته آقا جون!بطلب ما رو!

از همه التماس دعا!

یا حق

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 10:14 |
هو

سلام به همه ی اونایی که میان اینجا و سلام میدن!!!!

جاتون خالی تو این ماه رمضونی یه مشهد 5 روزه رفتیم با آقامونینا!

باید دوتایی می رفتیم یه تشکر درست و حسابی می کردیم...راستش برای خیلی ها دعا نکردم!

إن شاءالله نصیب همه ی تکی ها بشود به زودی دو تایی بروند خدمت آقا...

التماس دعا...
+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 0:23 |

هو

 

این روزها چه غمگین است...این روز ها بغض است و گریه...

و شاید البته بغض ها بیشتر...

از رفتن امام تا شهادت مادر...غربت...صبر...ولایت...ولایت...ولایت...

وقتی یاد مادر می افتم بغض گلویم را می گیرد و ترجیح می دهم چیزی نگویم...

چه می توانم بگویم و مگر چه دارم که بگویم؟...

وقتی آدم مدینه می رود و می بیند که حتی پیامبر خدا آنجا تنها و غریب است چه می تواند بگوید وقتییاد مظلومیت پاره ی تنش می افتد...

 

پیامبر-وفات-گریه-شب و روز-بیت الأحزان-فدک-سند-مسجد-کوچه-دست-کبود-در-دیوار-محسن-آتش-آتش-ناب-زمین-زمین-چادر-خاک-درد-بغض-درد-شرم-وصیت-دعا-شب-غسل-پنهان-تنها-مظلوم-چاه...

 

بس است دیگر...پرده دری زیاد کردم...فقط یک کلمه را جا انداختم...اگر خواستید اضافه اش کنید بین همه ی کلمات بگذاریدش: "ولایت"...

 

چشمانم داغ شده اند و قلبم محزون...بغض گلویم را اذیت می کند...

 

ترجیح می دهم نگویم...از مدینه...از مادر...از مولا...

 

ترجیح می دهم چیزی نگویم...

 

التماس دعا

یا حق

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 18:48 |
باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله درهم است گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب کاشوب در تمامی ذرات عالم است گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست این رستخیز عام که نامش محرم است در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند گویا عزای اشرف اولاد آدم است خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین پرورده ی کنار رسول خدا، حسین * * * کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا در خاک و خون طپیده میدان کربلا گر چشم روزگار به رو زار می گریست خون می گذشت از سر ایوان کربلا نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا از آب هم مضایقه کردندکوفیان خوش داشتند حرمت مهمان کربلا بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکد خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد فریادالعطش ز بیابان کربلا آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد * * * کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی وین خرگه بلند ستون بیستون شدی کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک جان جهانیان همه از تن برون شدی کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست عالم تمام غرقه دریای خون شدی آن انتقام گر نفتادی به روزحشر با این عمل معامله ی دهر چون شدی آل نبی چو دست تظلم برآورند ارکان عرش را به تلاطم درآورند * * * برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند اول صلا به سلسله ی انبیا زدند نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند آن در که جبرئیل امین بود خادمش اهل ستم به پهلوی خیرالنسازدند بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها افروختند و در حسن مجتبی زدند وانگه سرادقی که ملک مجرمش نبود کندند از مدینه و در کربلا زدند وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو فریاد بردر ِ حرم کبریا زدند روح الامین نهاده به زانو سر حجاب تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب * * * چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب از بس شکست ها که به ارکان دین رسید نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید باد آن غبار چون به مزار نبی رساند گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید یکباره جامه در خم گردون به نیل زد چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش از انبیا به حضرت روح الامین رسید کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار تا دامن جلال جهان آفرین رسید هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال * * * ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر دارند شرم کز گنه خلق دم زنند دست عتاب حق به در آید ز آستین چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک آل علی چو شعله ی آتش علم زنند فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند جمعی که زد به هم صفشان شورکربلا در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند از صاحب حرم چه توقع کنند باز آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل شوید غبارگیسویش از آب سلسبیل * * * روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار موجی به جنبش آمد و برخاست کوه ابری به بارش آمد وبگریست زار زار گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر افتاد در گمان که قیامت شدآشکار آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد * * * بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد شور و نشور واهمه را در گمان فتاد هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد هرجا که بود آهویی از دشت پاکشید هرجا که بود طایری از آشیان فتاد شد وحشتی که شور قیامت زه یاد رفت چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان بر پیکر شریف امام زمان فتاد بی اختیار نعره ی هذا حسین ازاو سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول * * * این کشته ی فتاده به هامون حسین توست وین صید دست و پا زده در خون حسین توست این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی دود از زمین رسانده به گردون حسین توست این ماهی فتاده به دریای خون که هست زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست این غرقه محیط شهادت که روی دشت از موج خون او شده گلگون حسین توست این خشک لب فتاده دور از لب فرات کز خون او زمین شده جیحون حسین توست این شاه کم سپاه که باخیل اشک و آه خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست این قالب طپان که چنین مانده بر زمین شاه شهید ناشده مدفون حسین توست چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد * * * کای مونس شکسته دلان حال ماببین ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین اولاد خویش را که شفیعان محشرند درورطه ی عقوبت اهل جفا ببین در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین نی ورا چو ابر خروشان به کربلا طغیان سیل فتنه و موج بلاببین تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر سرهای سروران همه بر نیزه هاببین آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین آن تن که بود پرورشش در کنار تو غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین یا بضعةالرسول زابن زیاد داد کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد * * * خاموش محتشم که دل سنگ آب شد بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان دردیده ی اشگ مستمعان خون ناب شد خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد * * * ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای بر طعنت این بس است که با عترت رسول بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای ای زاده زیاد نکرده است هیچ گه نمرود این عمل که تو شداد کرده ای کام یزید داده ای از کشتن حسین بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای بهر خسی که بار درخت شقاوت است درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن آزرده اش به خنجربیداد کرده ای ترسم تو را دمی که به محشر برآورند از آتش تو دود به محشردرآورند
+ نوشته شده توسط هه.آقایی فر در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 16:14 |

هو

 

و کلّ یتقرّبون الی الله عزّ و جلّ بدمهِ



همین...!

التماس دعا

یا حق

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 22:17 |
هو

یا ربّ الحسین، بحق الحسین ، اشف صدر الحسین ، بظهور الحجّة

محرم داره میاد...همین...!
خیلی بده که نمی تونم الآن چیزی بنویسم...چون متاسفانه نه امسال مطالعه ای داشتم در این زمینه و نه حس نوشتن دارم الآن...

محرم..................................................................

امشب که شب اول محرمه خیلی برای من دعا کنید که شدیداً محتاجم...

یا حق
+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 15:59 |
هو

سلام...

خوبین؟

عیده...عیده...عیده

همه رو گذاشتم!!!

این عیدیه:               

                              

اگرم کسی ازم عیدی می خواد می تونه ازاینجا دانلودش کنه!

اگه تونستم یه قسمت هایی از خطبه ی غدیر رو میذارم و ‌إن شاءالله...

خیلی التماس دعا

یا حق

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 14:53 |
هو

سلام سلام سلام....خوبین؟خوشین؟ ما رو نمی خونید سر کیفید؟

بابا فردا عیده دیگه! خب خوبه دیگه! نیست؟! شاد باشین خوشحال باشین...

بابا فردا تولد امام رضا جونمونه دیگه خب!!!

تولد تولد...تولدت مبارک...!

یه دعای خوشگل هست که توی گوشیم داشتم(منبعش خیلی موثقه ها! نوکیا N۹۰ ساخته کشور فنلاند، داداش همون شیخ عباس قمی خودمونه!)به اسم دعای استغاثه از امام زمان...خیلی باحاله...به اسم استغاثه اول کلی حال می کنه با امام زمان و کلی مدح و سلام میکنه بعد توی چند جمله حاجت می خواد...خیلی دوستش دارم...یعنی اونم منو دوست داره؟!!!

سلام الله الکامل التام الشامل العام و صلوته الدائمة و برکاتة القائمة التامه علی حجه الله و ولیه فی ارضه و بلاده و خلیفته علی خلقه و عباده وسُلاله النبوة و بقیة العترة و الصّفوة صاحب الزمان و مُظهر الایمان و مُلَقِّن احکام القرآن و مُطهّر الأرض و ناشر العدل فی الطول و الارض و الحجه القائم المهدی الامام المنتظر المرضی و ابن الائمه الطاهرین الوصی الاوصیاء المرضییین الهادی المعصوم ابن الأئمه الهداة المعصومین السلام علیک یا معز المومنین المستضعفین السلام علیک یا مذل الکافرین المتکبرین الظالمین السلام علیک یا مولای یا صاحب الزمان السلام علیک یابن رسول الله السلام علیک یابن امیرالمومنین  السلام علیک یابن فاطمه الزهرا سیدة نساءالعالمین السلام علیک یابن الائمه الحجج المعصومین و الامام علی الخلق اجمعین السلام علیک یا مولای سلامَ مخلِصٍ لک فی الولایة اشهد انک الامام المهدی قولاً و فعلاً و انت الذی تملأ الارض قسطا و عدلا بعد ما مُلأت ظلما و جورا فعجل الله فرجک و سهل مخرجک و قَرّب زمانک و کثّر انصارک و اعوانک و انجز لک ما وعدک فهو اصدق القائلین و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین یا مولای یا صاحب الزمان یابن رسول الله حاجتی کذا و کذا فاشفع لی فی نجاحها فقد توجهت الیک بحاجتی لِعلمی أنّ لک عند الله شفاعة مقبولة و مقاماً محموداً فبحق من اختصکم بامره و ارتضاکم لسره و بالشان الذی لکم عندالله بینکم و بینه...

از این جا به بعد یه کلمه ای میگه که نمی فهمم چیه؟به همین دلیل نمی نویسم...گفتم موثقه ها!

آخراشه دیگه...

کلا دعاش خیلی قشنگه...

التم زیاد

یاحق  

 

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 14:33 |
هو

مردی که زعصر خود فراتر باشد...

 

 

سلونی قبل أن تَفقِدونی

از من سؤال کنید قبل از آنکه مرا از دست بدهید

حضرت امیر علیه السلام

 

 

      امام ، حجت زمان، یادگار رسول، عالم لا یُعلّم، نقطه ی ثقل دین و زمین و آسمان،شرط عبادت، اوج سعادت،سر از آسمان به زمین می نهد و می گوید:

سلونی قبل أن تفقدونی

       و چنین کسی را با چنین ادّعایی رد می کنند و می پرسند : تعداد محاسن ما چقدر است؟

       چه می شود گفت به اینها...؟ جهل است یا تجاهل است یا غفلت...؟

       غم بزرگیست این...اگر مونس نباشد فقط این چاه است که لیاقت و توانای شنیدنش را دارد...

       اگر راه نزول وحی بسته نشده بود، شاید همانند آیاتی نازل می شد که برای دلداری پیامبر می آمد؛ شاید اگر مونس نرفته بود،دامان گرم او مناسب ترین بود برای گریستن...شاید...

       اما او بی هیچ کدام از این ها...                                                                     

      او بی هیچ کدام از این ها سر در چاه فرو می برد و می گرید...می گرید...

      امام ، حجت زمان، یادگار رسول، عالم لا یُعلّم، نقطه ی ثقل دین و زمین و آسمان،شرط عبادت، اوج سعادت...می گرید...غم بزرگیست این...اگر مونس نباشد فقط این چاه است که لیاقت و توانای شنیدنش را دارد...

آری...راست می گویند این را:

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد         گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

باید بچشد عذاب تنهــــــــایی را          مردی که زعصر خود فــــراتر باشد

      داغ سنگینی است بر دل شیعه...نقطه ی ثقل دین را قربةً الی الله می کشند...چه می شود که اینطور می شود...؟!!!به خدای کعبه قسم...

      شاید نور "فزت و ربّ الکعبه" باشد التیام  این دردها...

شاید امام،در آرزوی مرگ و وصال محبوبش تحمل می کند این ها را :

 به خدا قسم علی ابن ابی طالب با مرگ مأنوس تر است تا نوزاد با شیر مادر...

     غم بزرگیست این...

 

      نوزاد را دیده اید که چه دست و پایی میزند در انتظار شیر مادرش...؟انتظار در تمامی جوارحش هویداست...

      و امام از این نوزاد منتظر تر است برای مرگ...

      نوزاد را دیده اید که چه آرامشی دارد هنگام شیر خوردن...؟

      و امام از این نوزاد آرام تر است هنگام مرگ...

      و امام در آرزوی مرگ می نشیند...مشتاق است...

      .

      غم بزرگیست این...اگر مونس نباشد فقط این چاه است که لیاقت و توانای شنیدنش را دارد...و آن ها...آن ها زخم عمیقی زدند بر سینهی اهل بیت و اشیاعشان با این حماقت ها و نفهمی ها...

      .

       امام ، حجت زمان، سلاله ی رسول، عالم لا یُعلّم، نقطه ی ثقل دین و زمین و آسمان،شرط عبادت، اوج سعادت...می گرید...از این غم ها می گرید...

       امام منتظر است، منتظر ظهور تا انتقام این زخم ها را بگیرد...


پی نوشت: این پست مال پارساله اما چون خیلی دوستش داشتم دوباره گذاشتمش...

التماس دعا-یا حق

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 20:19 |

هو

امّا الحسن

فَلَهُ هَيبَتي و سُؤدَدي

 امّا حسن؛

او صاحب هيبت و آقايي من است.

حضرت رسول صلّي الله عليه و آله وسلّم

 

السلام علیک یا معزّ المؤمنین...

 


 

سلام...

 

توی دلم یه دنیا غم می شینه وقتی به این صفت معزّالمؤمنین و برعکسش فکر می کنم...

 

عیدتون مبارک

التماس دعا

یا حق

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 23:36 |

هو

سلام

 

مارکوپولو باز هم به سفر می رود...

ان شاءالله فردا می خوایم با مؤسسه بریم سبلان...

20 تا از بچه های بدشانس هم افتادن زیر دست من...!چند نفرشون زیر دست و پای من سالم می مونن خدا می دونه...!آخه کفش هام خیلی گنده اند...(الآن واقعاً از وقت خوابم گذشته و تأثیر چندین ساعت سردرد و دردسر داره کم کم هویدا می شه...)یادمه یه بار با همین کفش ها پای یه بنده خدایی رو له کردم و ازش معذرت خواهی هم نکردم...منو بگو که از سبلان بیام باید بشینم دو ساعت بچه هایی رو که لای عاج های کفشم گیر کردن رو دربیارم...آخه اگه در نیارم دیگه نمی تونم وقتی کفش عاج دار لازم دارم ازش استفاده کنم...

.......................................

آقا چرت و پرت رو بی خیال...

این عکسی رو که داداشم با دوربین گرفته ببینید و لذت ببرید...لکه ها و چاله های ماه معلومند...خیلی خوشگله...!

......................................

جون هر کی که دوست دارین دعا کنید...برای این اردو...برای اینکه اون توقعی که خدا ازمون داره رو بتونیم برآورده کنیم...

اگه کسی توی این مدت زائر امام رضاست(شامل خانم سلطانی عزیز که مشهدیه و فردا هم عقدشه!)سلام منو برسونه بگه من منتظرم...

 

اونقدر دلم تنگ حرمش شده که انگار می کنم سال هاست نرفتم...قربون رأفتشون...آدم نمی تونه بگه امام دلش برام نمی سوزه که نمی طلبه...امامی که از پدر برامون بهتره...امامی که جلوه ی اسماء الهیه و از رگ گردن نزدیک تر...امام الرئوف...

 

یا امام رضا...نمی دونم بگم حرم به اون عظمت رو تو دل بی ظرفبت من جا دادی، یا بگم دل کوچیکم رو توی اون حرم به اون بزرگی گم کردم...هر چی که هست می دونم خیلی دوست دارم...

.....................................

 

خیلی خوب...روضه بسّه...

دیگه سفارش نکنم ها!

دورادور هوامون رو داشته باشین...

 

اینم یه گل خوشگل بابت عیدی تون...دیگه نگید سیّد ها خسیسند ها!

تو پرانتز بگم که اصولاً آدما دو وقت یاد سیدی من می افتند:

1)وقتی که عیده!

2)وقتی که اذیتشون می کنم؛ آخه می خوان تلافی کنن، گاهی مرام میذارن میگن "حیف که سیدی!"، و من همیشه در عجبم که چرا "حیف" که سیّدم...؟!

 

التماس دعا

یا علی  

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 1:24 |

هو

سلام

 

من فردا ان شاءالله راه میفتم که برم مشهد، پیش عمو رضام!

 

از طرف خودم دل همتون کباب...چون انشاءالله ولادت مادرشون هم اونجاییم(یو ها ها...)...خداییش ترسیدم بگم مادرم...جلوی ایشون زشته ما عرض وجود کنیم...هر چند امیدوارم ببخشن که من گاهی بهشون می گم عمو!

به قول معروف التماس کنید تا دعاتون کنم...

 

پیشاپیش هم ولادت خانوم رو به همه ی دوست داران حضرت تبریک می گم...ان شاءالله که بتونیم در مهمترین مسئله که ولایت پذیریه از ایشون الگو بگیریم...

راستش گاهی با یاد حضرت زهرا سلام الله علیها یاد ولایت میفتم...

 

التماس دعا

یاحق

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 22:35 |

 

لبیک یا لطیف...

 

دلم را روانه کرده ام،روانه مسجد نبوی، برای شنیدن نوای ملکوتی پیامبر؛ روانه غربت کوچه های بنی هاشم، برای بوییدن شمیم خوش یاس نبوی؛ روانه نخلستان، برای ایستادن در تاریکی و دیدن نجوای علی(ع) با چاه...

                  

                                                     ***

دلم تنگ شده؛ دلم تنگ شده برای صدای قرآن خواندن پدر، برای اذان گفتن بلال.

دلم گرفته؛ دلم گرفته از غربت مولا، از شکستن عهد، از ندیدن سیمای روحانی پدر...

               

                                                    ***

چشم دوخته ام به تاریخ، به غدیر نگاه می کنم، به خیل کسانی که با علی(ع) پیمان بستند و او را مولا خطاب کردند.

به پیامبر در بستر بیماری که قلم و کاغذ خواست تا آخرین وصایایش را برای آیندگان مکتوب کند اما...

به رحلت پیامبر که سود جویان را وسوسه کرد تا حتی در خاکسپاری پیامبر حضور نداشته باشند، و چه بهتر که ناپاکان نبودند...

                 

                                                   ***

چشم را دیگر مجالی برای ماندن و نگریستن نمانده. چشم فقط به گریستن تن در داده. به گریستن برای نگریستن به جای خالیت پدر

ای رسول خدا من بعد از تو چه کنم؟

همسایه ها حتی تاب شنیدن صدای مرا -که در فراغت به سوگ نشسته ام- ندارند. همان جیرانی که من تمام شب را به دعا کردن برایشان می گذراندم. این دنیا و ما فیها دیگر چشم دیدن من را ندارد پدر...

                  

                                                  ***

دست دراز کرده ام به در گاهت، بار خدایا

چگونه می شود که در فاصله ای به این کوتاهی این مخلوق دو پا اینقدر وقیحانه به دخت نبی و وصی رسول دست درازی کند؟

خدایا به حق علی(ع) و آلش دستم را بگیر...

                  

                                                 ***

دست را پشت در گذاشته ام و با تمام توان می فشارم، نمی خواهم اجازه دهم که پای ناپاک به خانه ای که کساء نبی در آن گسترده شده وارد شود. مولایم دست به دعا برداشته. یک دست بر دیوار حائل می کنم تا ابعادش در ذهنم بماند. دست دیگر بر مزمار در میگذارم...

               

                                                ***

سینه ام مالامال از غم و اندوه است. از تأسف برای آنهایی که چه زود فراموش میکنند.

سینه ام به در آمده از دیدن غربت آل الله. از تنهایی فاطمه(س) در دفاع از امام زمانش، از کج فهمی مردمی که چه ساده پیرو گرگ های آدم نما شده اند...

                  

                                               ***

سینه ام دردی غریب در خود احساس می کند، دیگر دست ها را فقط به پهلو گرفته ام و فضه را می خوانم. اما همه اینها فدای یک تار موی علی(ع). علی را میبینم که چگونه با دست بسته می برند، اما او به صورتم نگاه نمی کند، شرم دارد انگار از دیدن من. آه خدایا این چه نقلی است؟ نمیگذارم ببریدش ای نااهلان. این امام زمان من است که به بهانه نیامدن به مسجد اینگونه می بریدش، من و فرزندم به فدایت علی جان...

                

                                              ***

صورتم از شدت خشم به سرخی نشسته، چرا چنین کردند با تو ای بانوی دو عالم؟ مگر چه میخواستی بگویی غیر از حقیقت محض؟ غیر از مبارزه با ظالم؟

بار خدایا چرا همیشه ظالمی هست تا بیازارد مظلومی را؟ پروردگارا چرا در هر دوره تاریخ خونخوارانی هستند که حیثیت انسانیت را به بازی می گیرند؟

پس کی می آییی تاانتقام سیلی زهرا بگیری؟ یا حجه ابن الحسن...

                  

                                              ***

صورتم را از او می پوشانم، کنار بسترم نشسته و دعا می کند. می گویم علی جان دیگر دعا کن که نزد پدر روم. دیگر نه من تحمل این قفس تنگ را دارم نه این دنیا گنجایش مرا.

علی جان می دانم که بعد از من چه مصیبتها بر تو وارد خواهد شد و چه سختی هایی را تحمل خواهی کرد، و این را هم میدانم که فقط شانه های توست که می تواند این بار غم و مسئولیت را به دوش کشد...

اینک این پدر است که دست در دست جبرئیل به سوی من می آید و از پس آنها گویی عزرائیل...

و دیگر لحظه رفتن نزدیک است...

                  

                                              ***

                                                                   اللهم عجل فی فرج مولانا بالقرآن

 

+ نوشته شده توسط سلما در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 11:49 |