هو
سلام...
یه مدت زیادی می خواستم پست بذارم هی نمی شد...برای عید غدیر می خواستم پست بذارم که از خطبه ی حضرت امیر بنویسم باز هم نشد...می خواستم برای غزه بذارم زبونم لال شد...حالا هم دارم می ترکم...می خوام بنویسم اما هنوز نمی دونم چی می خوام بگم...
خواهر کوچولوی من 3 سال و چند ماهشه...سید هم هست...خیلی دوستش دارم...خیلی کوچولوه...زورش خیلی کمه...خیلی نازه...قدش از یک متر کمتره...خیلی چهره ی کوچولویی داره...گوش هاش خیلی لطیفه...یه گوشواره هم داره...
من جون همسرم برام خیلی عزیزه...نمی دونم اگه جنگ بشه بخواد بره جبهه چطوری می تونم راهی اش کنم؟!چطوری می تونم از روزهای خوب با اون بودن گذر کنم؟!گاهی که فکر می کنم به شهید شدنش ناخودآگاه های های گریه می کنم...
یادمه وقتی داداش کوچیکم 6 ماهش بود چه قدر بوسیدن گلوش بهم کیف می داد... بچه ی دوستم هم یه پسر 6ماهه است الآن...
من می دونم که وقتی آدم عزیزش رو از دست می ده چقدر ناراحت می شه...وقتی مرگ طبیعی باشه با گذر زمان آدم فراموش می کنه...اما وقتی عزیز آدم یا بهتره بگم عزیزای آدم به ظلم کشته می شن اونم جلوی چشمش،آدم نمی تونه آروم بگیره...حتی با گذر زمان...
من نمی تونم بفهمم که اگه ببینم امام زمانم و بستگانش رو دارن آزار می دن، چطور زنده می مونم...امام زمان می دونی یعنی چی؟!!!شاید خودم هم درست نمی دونم که الان راحت نشستم پشت کامپیوتر دارم این ها رو می نویسم...
داشتم می گفتم...خواهر کوچولوم خیلی نازه...سید هم هست...اما نمی دونم اصلا می فهمه یعنی چی سر یه آدم رو از تنش جدا ببینه؟! تا چه برسه به دق کردنش...
دارم می ترکم از بغض هایی که هر از چندی سر از چشم هام در میارن و بیشتر توی گلو می خوابن...
آخه مگه چقدر می شه درد تحمل کرد؟از همون اول که شروع شد غم ها وغصه هم شروع شدن...وفات پیامبر رو بگم یا سقیفه ای که فقط 70 روز بعد از غدیر رخ داد یا ماجرای فدک رو؟ یا اسارت پدر یا شهادت مادر؟یا داداش حسن؟یا برادر و پسرها و برادر زاده ها؟ یا دیدن بریدن سر حجت خدا؟ یا تمام غم و غصه هایی که منتهی شد به غیبت صغری و کبری؟
می دونی...بذار نگم...دلم نمیاد در مورد امامم بی حریم صحبت کنم...
امشب شب عاشوراست...کاش همیشه شب می موند...
التماس دعا- یاحق




haq.jpg)