هو
سلام، سلام، سلام...خوبین؟خوشین؟سلامتین؟!کیفتون کوکه إن شاءالله؟!
ما که الحمدللّه چشم شیطون کر، خیلی طرح ولایت تکمیلی به مزاجمون سازگار اومد...خداییش خیلی با مقدماتی متفاوته...خیلی...زمین تا زیر زمین فرق دارن با هم...میان ماه من تا ماه گردون...
اول از شهرکرد و دانشگاهش بگم...
شهرکرد خیلی آسمونای قشنگی داشت...آسمونش با آدم حرف می زد...این خدایی که من میشناسم که توی تهرانشم با این هوای آلوده آسمون به این قشنگی می آفرینه،دیگه ببینید اونجا که بام ایرانه چه آسمونای داغونی خلق میکنه...یاد آسموناش هوایی ام میکنه یه بار دیگه برم توی اون زندان گوانتانامو...!
دانشگاهش خیلی درندشت بود و چسبیده به کوه...از سه طرف با کوه محاصره شُدید...زودتر خودتونو تسلیم کنید وگرنه شلیک می کنم...!(این یکی از آثار طرح نیست...اصالت داره در من!)
اونقدر مساحتش زیاد بود که زمین های بچه های کشاورزی شون هم تو خود دانشگاه بود...از مزرعه ی آفتابگردون بگیر تا کدو...از خوابگاه ما تا مسجد و سلف حدود 10 دقیقه راه بود...اونجا یه هاپوه هم بود که دوستش داشتم اما اون منو دوست نداشت...!خیلی گنده بود...
امسال به طور کلی چیزای بیشتری از طرح گیرم اومد...یه دلیلش هم این بود که از پارسال کمتر خوابیدم...ولی به هر حال خوابیدم...!
اما از دوستان هم اتاقی...تنها ترک شون من بودم...یکی شون که خواهر شوهر یکی دیگه بود کرمانی(سیرجان)بود و یکی دیگه که زن داداش این یکی بود مشهدی بود،همشهری عموم...
یکی دیگه از عزیزان اتاق هم از بچه های شهر ری بود...هی هم یا حرم حضرت پز می داد...یکی دیگه شون هم همشهری مامانمینا بود(ملایر همدان)...این آخریه که کلا با هم فامیل بودیم...آخه سید موسوی بود...
و اما اساتید گرام...
استاد مصباح(پسر آیةالله مصباح یزدی خودمون!) استاد فلسفه اخلاق(الآن پُز دادم!)...ماشاءالله خودشون و دخترشون (علی الخصوص دخترشون (می رفت کلاس اول))کپی آیةالله مصباح بودن!
استاد دانش پژوه درس فلسفه ی حقوق...یا به عبارتی بابا دانش پژوه...از فرط مهربونی و احساس گاهی حتی سر کلاس اشک هاشون رو میدیدم...بخصوص گاهی که از ائمه صحبت می کردن...
استاد کعبی(خیلی کاره بودن!)درس مردم سالاری دینی و ولایت فقیه...با لهجه ی عربی که من خیلی دوست داشتم...
استاد شریفی دروس «علم و دین» و « دین و عرفان»...معاون آموزش مؤسسه امام خمینی(ره)...ایشونم خیلی مغز بودن و البته آرام...دکترای فلسفه تطبیقی داشتن...
استاد نبویان(سید محمود نبویان)درس دین و مدرنیته...از اونایی که سرشون درد می کنه برای دردسر!نترس و فلفلی...خیلی استاد ماهی بودن...ایشون هم مغز بودن هم اطلاعاتشون خیلی زیاد بود هم خیلی سمج بودن(از نوع خوبش)...ایشونم دکترای فلسفه تطبیقی داشتن...
استاد ساجدی هم درس ایمان و عقلانیت...
رسیدم به آخریشون که هم استاد من نبودن و هم استادم بودن...استاد راعی...فلسفه حقوق اون یکی کلاس که بعد کلاس هاشون ،روزهای آخر رفتم پای بحث های آزادشون نشستم...یک نئو روحانی سنتی! واقعا هر چی ازشون بگم کم گفتم...ماشاءالله خیلی صبور و باحوصله بودن...اطلاعات زیاد...و به نوعی خیلی روان شناس خوبی بودن...با لهجه ی اصفهانی ترقیق شده و بسیار شیرین...حرف زدن و حالاتشون هم عین احمدی نژاد بود...دلم هم براشون خیلی تنگ شده...(این آخری هم از خصوصیاتشون بود!)از اون روحانی هایی که آدما از انواع و اقسام طیف های مذهبی و سیاسی بهشون اعتماد می کنن...از اون آدمایی که کم داریم و متأسفانه به تولید انبوه نرسیدن...!
اتاقهای خوابگاه رو چون تو دوره ی کلاس ها میومدن چک می کردن و برای نظمش امتیاز می زدن مجبور بودیم مرتب کنیم...اما وضعیتش تو دوره ی امتحان ها داغون بود...
و این هم از جو علمی حاکم بر طرح
راستی این ها هم از هم اتاقی هایمان بودند
ببخشید پرحرفی کردم.
التماس دعا
یا حق
راستی چون فردا نمی تونم پست بذارم از همین الآن عیداتون خیلی مبارک!
+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت
18:4 |