تبليغاتX
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست...؟
هو

سلام...

فردا سالروز حماسه ی هویزه است...داداش حسین من فردا شهید میشه...



دلم تنگه...







التماس دعا
یا حق



+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 20:41 |
هو

بد جوري عاشق شده بود. سعي ميكرد كسي نفهمد، اما از حرفها و كارهايش فهميده بودم كه گرفتار كسي شده است. محمد هم فهميده بود، به حالش تاسف ميخورد و ميگفت: «بيچاره ناصر، ببين به چه روزي افتاده.» بعضي وقتها ناصر ميآمد پيش من و مينشستيم و دوتايي كلي حرف ميزديم، وقتي حرفهايمان به عشق ميرسيد، ميگفت: «عاشقي عالمي داره، هر كي نچشيده نميدونه، نميفهمه...» و بعد هم چشمهايش پر از اشك ميشد.

خيلي عاشق بود، آن قدر كه به خاطر عشقش جانش را هم از دست داد ... اين آخرين يادداشت ناصر است :
 
 «تو چه ميداني كه عشق چيست؟ ... ما را به جرم عشق مواخذه ميکنند گويا نميدانند که عشق گناه نيست. اما کدام عشق؟ خداوندا! معبودا! وقتي فهميدم که عشق به تو پايدار است و ديگر عشقها دروغين است به عشق تو دل بستم. بعد از چندي که با تو معاشقه کردم، يکباره به خود آمدم و ديدم که من کوچکتر از آنم که عاشق تو شوم. فهميدم که در اين مدت که فکر ميکردم عاشق تو هستم اشتباه ميکردهام، اين تو بودهاي که عاشق بندهات بودهاي و هرگاه او صيد شيطان شده، تو دام او را پاره کردهاي ...   
 
 
 
آري، تو عاشق من بودي و هر شب مرا بيدار ميکردي و به انتظار يک صدا از جانب معشوقت مينشستي. اما من بدبخت ناز ميکردم و شب خلوت را از دست ميدادم و ميخوابيدم. اما تو دست برنداشتي و اين قدر به اين کار ادامه دادي تا سرانجام من گريزپاي را به چنگ آوردي و من فکر ميکردم با پاي خود آمدهام. وه چه خيال باطلي! اين کمند عشق تو بود که به گردن من افتاده بود.
 
مرا که به چنگ آوردي به صحنه جهادم آوردي تا به دور از هر گونه هياهو نرد عشق ببازي. کمند عشق را محکمتر  کردي و مرا به خط مقدم عشق بردي و در آنجا شراب عشقت را به من نوشاندي و چه نيکو شرابي بود و من هنوز از لذت آن شراب مستم. اولين جرعه آن را که نوشيدم مست شدم و در حال مستي تقاضاي جرعهاي ديگر کردم، اما اين بار تو بودي که ناز ميکردي و مرا سر ميگرداندي. پيالهام را به طرفت دراز کردم و تقاضاي جرعهاي ديگر کردم اما پيالهام را شکستي. هر چه التماس کردم که جامي ديگر بده تا از حجاب جسماني بياسايم ندادي و زير لب به من خنديدي و پنهاني عشوه کردي. اکنون من خمارم و پياله به دست هنوز در انتظار جرعهاي ديگر از شراب عشقت به سر ميبرم. اي عاشق من! اي والهي من! پيالهام را پر کن و مرا در خماري مگذار. تو که يک عمر به انتظار نشسته بودي، حال که به من رسيدهاي چرا  کام دل بر نميگيري؟ تو که از عشق دم ميزدي چرا هم اکنون مرا در انتظار گذاشتهاي؟ اگر بدانم که خريدار متاعم نيستي و اگر بدانم که پيالهام را پر نميکني پياله را خود ميشکنم و متاعم را به آتش ميکشم تا در آتش حسرت بسوزي   ... .»
چند روز بعد خبر آوردند كه دانشجوي ۱۹ساله، «ناصرالدين باغاني» در تاريخ ۱۱اسفند ۶۵ در منطقه عملياتي شلمچه به شهادت رسيده است.
« و تو چه مي داني كه عشق چيست؟»
+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 9:1 |

هو

سلام...

 

 

 

 

 

 

یادمه از بچگی عادت کرده بودم هروقت ایام شهادت شهید چمران میومد، بشینم زل بزنم توی عکسهایی که تلویزیون از دکتر و یاراشون نشون می داد دنبال دایی رضام بگردم...حتی سال 82 که برای اولین بار رفتم دهلاویه اونقدر گشتم تا تو یکی از عکس ها دایی ام رو پیدا کردم(آخه من هیچ وقت راهی نداشتم برای شناختن دایی ام...و این همیشه آزارم می ده...)تا اینکه 3-4 سال پیش کتاب نیمه ی پنان ماه چمران رو خوندم...دیگه بعد از اون خیلی برام مهم نبود که دایی ام رو پیدا کنم یا نه...دیگه توی عکس ها دنبال خود دکتر بودم...

 

چمران...نمونه ی بارز یک شیعه...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیروز شهادت دکتر بود و فردا سالگرد شهادت دایی رضامه...(پارسال گفتم امسال هم می گم:)امروز هم ان شاءالله روز شهادت خودمه...!خداییش لیاقت می خواد توی همچین روزی شهید شدن...نمی خواد؟!

دلتون بسوزه...!

 

 

اگه وقت داشتم یه تیکه هایی از مناجات های دکتر رو براتون می ذاشتم...منتها چون روی نوار بود و باید پیاده اش می کردم نشد که وقت بذارم...(به قول خودم: وقت بدید قربان...!)  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

التماس دعا

یاحق

+ نوشته شده توسط سید.م.فاخری در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 14:42 |